خانه » سبک زندگی » سخنان بزرگان » سخنان میلان کوندرا
دوره DBA مدیریت اجرایی کلاس زبان مشهد آزمون وکالت آزمون سردفتری

سخنان میلان کوندرا

میلان کوندرا

  • شک و تردید، امری یکسره طبیعی است؛ آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد آگاهی ندارد، زیرا زندگی یک بار بیش نیست و نمی توان آن را با زندگی های گذشته مقایسه و یا در آینده درست کرد.
  • هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.
  • اگر نخستین تمرین زندگی، خودِ زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قایل شد؟
  • کسی را از روی همدردی دوست داشتن، دوست داشتن حقیقی نیست.
  • آن کس که استعداد دشوار همدردی ( احساس مشترک ) را دارا نیست، به سردی رفتار دیگران را محکوم می کند.
  • هیچ چیز از احساس همدردی دشوارتر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که به گونه ای مشترک با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به جای شخص دیگری می کشیم و قوه ی تخیل ما به آن صدها بازتاب می بخشد.
  • بشر – چون تنها یک بار زندگی می کند- به هیچ وجه امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از راه تجربه ی شخصی خود ندارد، به گونه ای که هرگز نخواهد فهمید که پیروی از احساسات، کار درست یا نادرستی بوده است.
  • مجازات کردن کسی که نمی داند چه می کند، نشانه ی توحش است.
  • یک بار حساب نیست؛ یک بار مثل هیچ وقت است.
  • تاریخ به سبکی زندگی یک فرد است؛ بیش از اندازه سبک، به سبکی پَر است، مانند گرد و غبار در هوا معلق است، مانند چیزی است که فردا ناپدید می شود.
  • عشق، آن گونه اشتیاق و تمایلی است که ما به آن نیمه ی از دست رفته ی خود داریم.
  • مرگ، یک پیشامد بسیار ساده است که به آسانی رخ می دهد، مثل تمام پیشامدهای دیگر.
  • شریف ترین احساسات می تواند به آسانی برای توجیه بزرگترین وحشت ها به کار گرفته شود.
  • بی توجهی به زن، کفر کبیر و بی احترامی بزرگی به آفریده های خداوند است.
  • یکی از حقوق جدایی ناپذیر داستان نویس، این است که بتواند داستان خود را بازنویسی کند؛ اگر از آغاز داستان بدش بیاید، بتواند آن را از نو بنویسد، یا روی همه ی آن خط بکشد.
  • مردم همیشه فریاد می زنند که می خواهند آینده ی بهتری بسازند. این، حقیقت ندارد. آینده، خلایی است بی عاطفه نسبت به همه.
  • مردم، تنها به این دلیل می خواهند ارباب آینده شوند که گذشته را دگرگون سازند.
  • آدم هنگامی که صف را ترک می کند، دوباره می تواند به آن باز گردد، ولی زمانی که دایره ای بسته می شود، دیگر راه بازگشتی وجود ندارد.
  • رمان، نتیجه ی تصور بیهوده ی بشر مبنی بر توانایی شناخت همنوعانش است.
  • آدمی که کتاب می نویسد، یا همه چیز است یا هیچ و چون هرگز همه چیز به هیچ کس داده نمی شود، هریک از ما که کتاب می نویسیم، هیچیم.
  • آنگاه که نویسنده ی درون هر فرد پا به هستی می گذارد، به دوره ی ناشنوایی و از دست دادن درک جهانی نزدیک هستیم.
  • نام، به چَم پیوند با گذشته است و مردمی که گذشته ای ندارند، مردمی بی نام و نشانند.
  • یادبودها در سراسر دنیا پراکنده اند. اگر بخواهیم آنها را پیدا کنیم و از مخفیگاه هایشان بیرون بکشیم، باید سفر کنیم.
  • آدم زمانی که هدف، برایش اهمیت نداشته باشد، نمی پرسد که به کجا دارد می رود!
  • حتی ساده ترین شنوندگان، آنچه را که می گذرد، کم و بیش تشخیص می دهند.
  • موسیقی در پیچیده ترین شکل خود، همچون یک زبان است.
  • هیچ چیز خوارکننده تر از دویدن با همه ی نیرو از روی ناتوانی نیست.
  • هرگز نباید بگذاریم که آینده، زیر بار گذشته فرو بپاشد.
  • تاریخ، پیاپی شدن دگرگونی های بی دوام است.
  • آنها که شیفته ی فکر پیشرفت هستند، هرگز گمان نمی برند که هر گام به پیش، گامی در راه پایان نیز هست و در پس همه ی شعارهای شاد “به پیش و به بالا”، آواز هرزه ی مرگی که ما را به شتاب کردن برمی انگیزد، به کمین نشسته است.
  • اگر از دست دادن عشقی با دلیل باشد، ما تسلیم می شویم. اما اگر عشقی را بدون دلیل از دست بدهیم، هرگز خود را نخواهیم بخشود.
  • همه ی آثار بزرگ ( و درست از آن روی که بزرگ اند ) چیزی از انجام نایافته را در بردارند.
  • زمان در ترنی که تاربخش می نامند، سوار شده است؛ سوار شدن در این ترن آسان است اما پیاده شدن از آن دشوار.
  • انسان آرزومند جهانی است که در آن خیر و شر آشکارا تشخیص دادنی باشند، زیرا در او تمایل ذاتی و سرکش داوری کردن پیش از فهمیدن، وجود دارد.
  • لباس نظامی آن چیزی است که ما برنمی گزینیم، بلکه برای ما تعیین می شود و این همانا ثبات کل در برابر بی ثباتی فرد است.
  • تیره بخت ترین افراد همیشه نقش دژخیم [ =بدخوی ] را در فراشد تنزل ارزشها به عهده می گیرند.
  • رمان، عرصه ای است که تخیل نیز در آن، مانند رویا، می تواند فوران کند.
  • اگر رمان به راستی باید از میان برود، به این دلیل نیست که نیروی اش تمام شده است، بلکه بدان علت است که رمان در جهانی به سر می برد که دیگران از آن او نیست.
  • بزرگترین عشق، سرانجام به مجموعه ای از یادگارهای بی رونق کاهش می یابد.
  • روح رمان، روح پیچیدگی است. هر رمان به خواننده می گوید: «چیزها پیچیده تر از آن اند که تو می اندیشی.»
  • آینده همیشه نیرومندتر از اکنون است. در حقیقت، این آینده است که درباره ی ما به داوری خواهد نشست و بی شک بدون هیچ گونه شایستگی.
  • با عمل است که انسان از دنیای تکراری روزانه – جایی که همه شبیه یکدیگرند – بیرون می آید، با عمل است که انسان خود را از دیگران متمایز می کند و فرد می شود.
  • هر لحظه ای نمایانگر جهانی کوچک است که ناگزیر در لحظه ی بعدی فراموش می شود.
  • مهربانی به معنای ایجاد فضایی مصنوعی است که در آن با دیگری، باید همچون کودک رفتار شود.
  • کشفهای رمان نویسان – هر اندازه هم قدیمی باشد – هرگز از به حیرت افکندن ما باز نتواند ایستاد.
  • نوابغ حقیقی قلمرو کمدی، کسانی نیستند که ما را بیشتر می خندانند. بلکه کسانی هستند که «حوزه ی ناشناخته ی عنصر کمدی» را باز می نمایند.
  • رمان غالبا چیزی نیست مگر پیاپی شدن درازمدت چند تعریف فرار.
  • سرنوشت همچون گلوله ی آهنینی است که بر مچ پای ما بسته شده باشد.
  • در سلسله مراتب هنرها، این موسیقی است که جای نخست را می گیرد.
  • آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلکه خود را به آن تسلیم می کند. آدمی خود را از ضعف خویش سرمست می کند، می خواهد هر چه ضعیف تر شود، می خواهد در وسط خیابان جلوی چشمان همگان در هم فرو ریزد، می خواهد بر زمین بیفتد و از زمین پایین تر برود.
  • تاریخ نگار، تاریخ جامعه را می نویسد نه تاریخ انسان را.
  • هرگز نمی توان عملی را که یک بار از دست ما خارج شده است، دوباره در دست گرفت.
  • انسان و جهان همچون حلزون و صدف اش به یکدیگر پیوسته اند: جهان و انسان تفکیک ناپذیرند، جهان گستره ی انسان است و بتدریج که جهان تغییر می کند، هستی نیز تغییر می یابد.
  • هستی، آنچه روی داده است نیست؛ هستی، عرصه ی امکانات بشری است؛ هر آنچه انسان بتواند آن شود، هر آنچه انسان بتواند واقعیت بخشد.
  • در زمان تقسیم بیش از حد کار و تخصص گرایی لگام گسیخته [ =بی بند و بار ]، رمان یکی از آخرین مواضعی است که در آن انسان هنوز می تواند رابطه با زندگی را در مجموعه اش حفظ کند.
  • هرکس، اعم از سیاستمدار، فیلسوف و دربان، به درستی سخن خود باور دارد.
  • رمان اندیشه ای درباره ی وجود است، وجودی که از بین شخصیت های تخیلی دیده می شود.
  • قدرت در هر جا که خود را خداگونه بنمایاند، خودبخود الهیات خاص خویش را تولید می کند.
  • در جهان دیوان سالارانه ی کارمند، اثری از ابتکار، نوآوری و آزادی عمل در میان نیست، تنها چیزی که وجود دارد دستورها و مقررات است و این همانا دنیای فرمانبرداری است.
  • کارمند، بخش کوچکی از کار عظیم اداری را که از فهم هدف و افق آن به دور است، انجام می دهد؛ این جهانی است که حرکات در آن مکانیکی می شوند و اشخاص معنای آنچه را که انجام می دهند، نمی دانند.
  • نوشتن برای شاعر به معنای از بین بردن دیوار نازکی است که در پس آن چیزی تغییر ناپذیر («شعر») در تاریکی پنهان است.
  • هر وضعی ساخته ی انسان است و نمی تواند در بردارنده ی چیزی به جز آنچه در انسان هست، باشد.
  • شاعر فقط امکانی بشری را «کشف» می کند؛ امکانی که تاریخ هم به نوبه ی خود روزی آن را کشف خواهد کرد.
  • رمان همه ی آن جنبه های وجود را که کشف می کند، همچون زیبایی کشف می کند.
  • زیبایی، آخرین پیروزی انسانی است که دیگر امیدی ندارد.
  • زیبایی در هنر، نوری است که به ناگاه از آنچه هرگز گفته نشده است، می تابد.
  • تاریخ نمی آفریند، بلکه «کشف» می کند. تاریخ، از طریق موقعیتهای بی سابقه، پرده از آنچه انسان هست، پرده از آنچه «از دیر زمان» در انسان وجود دارد، پرده از آنچه امکانهای انسان را تشکیل می دهد، بر می دارد.
  • نویسنده ای که می کوشد بر ترجمه ی رمانهایش نظارت کند، همچون چوپانی که در پی گله ای از گوسفندان ناآرام است، به دنبال کلمه های بی شماری می گردد؛ حالت این نویسنده برای خودش غم انگیز است و برای دیگران خنده آور.
  • یک حالت آغازین موسیقی وجود دارد، حالتی که پیش از تاریخ موسیقی وجود داشته است؛ حالت پیش از نخستین پرسش، پیش از نخستین اندیشه، پیش از نخستین بازی با دورنمایه یا مضمون.
  • هنگامی که سخن بر سر پی بردن به مفهوم و ارزش یک اثر هنری است، زمینه های ملی و منطقه ای به هیچ کار نمی آیند.
  • زمانه ی آکنده از انبوه ایده ها و بی اعتنا نسبت به آثار [ ادبی و هنری ] ، مرا غرق در نومیدی می سازد.
  • گرایش به آشتی دادن ماجرای عشق شهوانی با عشق پاک، عین ذات لذت پرستی است و دلیل ناممکن بودن این آشتی است.
  • از کودکی بیرون می آییم، بی آنکه بدانیم جوانی چیست، ازدواج می کنیم، بی آنکه بدانیم متاهل بودن چیست، و حتی زمانی که قدم به دوره پیری می گذاریم، نمی دانیم به کجا می رویم: سالخوردگان، کودکان معصوم کهنسالی خویش اند. از این جهت، سرزمین انسان سیاره ی بی تجربگی است.
  • رمان هنری طنز آمیز است؛ «حقیقت» رمان نهفته، ادا نشده و ادا نشدنی است.
  • طنز، آدمی را برآشفته می کند، نه برای آنکه آدمی را مسخره می کند یا بر او می تازد، بلکه از آن روی که با آشکار ساختن جهان همچون پدیده ای دو گانه، ما را از داشتن یقین ها باز می دارد.
  • بیهوده است اگر بخواهیم رمانی را با زینت دادن سبک، «دشوار » کنیم، هر رمانی که شایستگی این کلمه را دارد، هر چقدر روشن و شفاف باشد، بر اثر طنز ذاتی خود، به اندازه ی کافی دشوار است.
  • زشتیِ همه جا گسترده ی دنیای جدید که بر اثر عادت از دیده پوشیده می ماند، در کوچکترین لحظات تیره بختی ما بیرحمانه ظاهر می شود.
  • حماسه از تمایل بیش از حد به چیرگی بر عینیت جهان، ناشی می شود.
  • تغزل گرایی نوعی سرمستی است و انسان برای اینکه آسان تر با جهان یکی شود، سرمست می شود.
  • کمال مطلوب مرد زن گریز، تجرد با داشتن معشوقه های بسیار است، یا ازدواج با زن محبوب بدون کودک.
  • آن کس متجدد [ =نوگردیده ] است که خود را متجدد بنامد و همچون متجدد پذیرفته شود.
  • پرسش بنیادی برای هر هنرمند عبارت از این است که اثر «با ارزش» او با کدام کار آغاز می شود؟
  • طلب فراموشی کردن را نمی توان با وسوسه ی ساده به نیرنگ زدن، یکی پنداشت.
  • فراموشی، در عین حال بی عدالتی مطلق و آسایش مطلق است.
  • انسان همواره بر این بوده است که زندگینامه ی خاص خود را باز نویسد، گذشته را تغییر دهد و هم ردپای خودش و هم ردپای دیگران را پاک کند.
  • مترجمان دیوانه وار لغات مترادف را دوست می دارند (من، مفهوم مترادف را به کلی نفی می کنم: هر کلمه معنای خاص خود را دارد و از لحاظ معنا، جایگزین ناپذیر است).
  • رمان نویس اهمیت زیادی برای ایده های خود قایل نیست. او یک کاشف است که کورمالانه می کوشد تا جنبه ی ناشناخته ای از وجود را آشکار کند. رمان نویس مسحور [ =شیفته] رای و آوای خود نیست، بلکه مسحور شکلی است که دنبال می کند و تنها شکل هایی که به خواست های رویایش پاسخ می دهد، جزیی از اثر او هستند.
  • انسان تنها هنگامی که سالخورده است می تواند باورهای جماعت، افکار عمومی و آینده را نادیده گیرد. انسان سالخورده با مرگ قریب الوقوع خود تنها است و مرگ نه چشم دارد و نه گوش. انسان سالخورده نیازی ندارد که خوشایند مرگ باشد.
  • رمان نویس سخنگوی هیچ کس نیست … او حتی سخنگوی افکار خاص خودش هم نیست.
  • رمان نویسانی که هوشمندتر از آثارشان اند، باید حرفه ی خود را تغییر دهند.
  • انسان می اندیشد و به حقیقت پی نمی برد.
  • هر چه انسانها بیشتر می اندیشند، اندیشه ی این یک از اندیشه ی آن دیگری دورتر می شود.
  • انسان هرگز آن چیزی نیست که می اندیشد هست.
  • دوست داشتن، چشم پوشی از قدرت است.
  • آنچه به رفتار و کردار ما معنا می بخشد، همیشه برای ما ناشناخته است.
  • برای همه ی ما تصورناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی بدون وزن؛ می پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است.
  • آیا یک رویداد هر چه بیشتر اتفاقی باشد، مهمتر و پرمعناتر نیست؟
  • آنچه بر حسب ضرورت روی می دهد، آنچه که انتظارش می رود و روزانه تکرار می شود، چیزی ساکت و خاموش است؛ تنها اتفاق سخنگو است و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند.
  • تخیل، یکی از ژرفترین نیازهای بشری است.
  • موسیقی، روزنه هایی در تن باز می کند که روح می تواند برای رسیدن به صفای یکرنگی از آنها بیرون آید.
  • هرچه انسان بیشتر در تاریکی درون خویش به سر برد، بیشتر در ظاهر جسمانیش پژمرده می شود.
  • زندگی بشر همچون یک قطعه ی موسیقی ساخته شده است. انسان با پیروی از درک زیبایی، رویداد اتفاقی را پس و پیش می کند تا از آن دورنمایه ای برای قطعه ی موسیقی زندگیش بیابد.
  • دورنمایه ی فراموش نشدنی وابسته به تولد عشق با زیبایی اضطراب آورش درست در لحظه ی ناامیدی انسان را به سوی خود می کشد. انسان همیشه ندانسته، حتی در ژرف ترین لحظه های پریشانی، زندگیش را بر مبنای قوانین زیبایی می سازد.
  • براستی، [ می بایست ] انسان را سرزنش کرد که طی زندگی روزمره در برابر [ برخی از ] رویدادها بی اعتنا است و بدین ترتیب، بعد زیبایی را از زندگی خود سلب می کند.
  • آنچه فرد تحصیلکرده را از فرد خودآموخته مشخص می سازد، وسعت دانش نیست، بلکه مراتب گوناگون نیروی حیات و اعتماد به نفس است.
  • رؤیا تنها یک ارتباط ( شاید یک ارتباط رمزی ) نیست، بلکه یک کوشش زیبایی شناسی و یک بازی قوه ی تخیل است و این بازی به خودی خود دارای ارزش است.
  • آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابر آن ایستادگی نماید، بلکه خود را به آن تسلیم می کند.
  • وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ های موسیقی زندگی شان در حال تکوین است می توانند آن را با کمک یکدیگر بسازند و مایه ها را رد و بدل کنند، اما وقتی در سن کمال به یکدیگر می رسند، آهنگ های موسیقی زندگی آنها کم و بیش تکمیل شده است و هر کلام یا هر شیئی در قاموس موسیقی هر کدام معنای دیگری می دهد.
  • چیزی را که نتیجه ی یک انتخاب [ =برگزیدگی ] نیست، نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد؛ در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی در پیش گرفت.
  • وفا از والاترین پارسایی ها به شمار می رود. وفا به زندگی ما وحدت می بخشد و بدون آن، زندگی ما به صورت هزاران احساس ناپایدار پراکنده می شود.
  • نخستین خیانت، جبران ناپذیر است و از طریق واکنش زنجیره ای، خیانت های دیگری را بر می انگیزد که هر کدام از آنها ما را بیش از پیش از خیانت پیشین دور می کند.
  • عشق، به یک امپراتوری شبیه است؛ اگر اندیشه ای که بر مبنای آن به وجود آمده از میان برود، خود عشق نیز از میان خواهد رفت.
  • اندیشه ها نیز زندگی مردم را نجات می بخشند.
  • همیشه ساده ترین پرسش ها با اهمیت ترین پرسش ها به شمار می رود و پاسخی برای آنها وجود ندارد و پرسشی که نتوان به آن پاسخ داد، مانعی است که فراتر از آن نمی توان رفت.
  • ما بیشتر برای از یاد بردن درد و رنج خویش به آینده پناه می بریم؛ در پهنه ی زمان، خطی را تصور می کنیم که فراسوی آن خط، درد و رنج ما پایان خواهد یافت.
  • اگر بی خبر باشیم، بی گناه هستیم؟ آیا آدم ابلهی که بر اریکه ی قدرت تکیه زده است، تنها به بهانه ی نادانی، از هر گونه مسئولیتی به دور است؟
  • وقتی در برابر کسی که مهربان، مؤدب و مبادی آداب است قرار می گیریم، بسیار دشوار است که همه ی حرفهایش را دروغ تصور کنیم و درستی و راستی در او نبینیم.
  • اگر بتوان انسانها را به گروههای گوناگون تقسیم کرد، به یقین، این گروه بندی باید بر مبنای گرایش های ژرف و بنیادین آنها باشد؛ گرایش هایی که آنها را به سمت تلاشی می برد که زندگی خود را وقف آن می کنند.
  • از زمان کودکی، پدر و آموزگار مدرسه برای ما تکرار می کنند که خیانت، نفرت انگیزترین چیزی است که می توان تصور کرد. اما خیانت کردن چیست؟ خیانت، از صف خارج شدن و به سوی نامعلوم رفتن است.
  • آن کسی بازیگر است که از کودکی می پذیرد تمامی زندگی خود را برای مردم ناشناس به نمایش گذارد. اگر کسی به این کار بنیادی تن ندهد– که هیچ ربطی به استعداد ندارد و چیزی ژرفتر از آن است – نمی تواند بازیگر شود.
  • پزشک، کسی است که می پذیرد تمام عمرش را صرفنظر از نتایج آن، وقف بدن انسان کند. این، یک نوع موافقت بنیادی است – نه استعداد است و نه تبحر – که در سال اول، ورود او را به تالار تشریح فراهم می سازد و به او امکان می دهد که شش سال دیگر پزشک شود.
  • زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را از تصمیم نادرست تمییز دهیم؛ زیرا ما در هر شرایطی فقط یکبار می توانیم تصمیم بگیریم؛ زندگی دوباره، سه باره و چهار باره به ما عطا نمی شود که این را برای ما امکان پذیر سازد تا تصمیم های گوناگون خود را مقایسه کنیم.
  • اگر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی با هم یکسان باشد، اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد، هستی بشر، حجم و ابعاد خود را از دست می دهد و به گونه ای تحمل ناپذیر سبک می شود.
  • زمانی که قلب، لب به سخن می گشاید شایسته نیست که خِرد خُرده بگیرد.
  • ما هرگز نمی توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، عشق ما، فقدان عشق ما، لطف و مهربانی ما و یا از کینه و نفرت ما سرچشمه می گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف ما در میان افراد تاثیر می پذیرد.
  • نیکی حقیقی انسان – در کمال خلوص و صفا و بی هیچگونه قید و تکلف – تنها در مورد موجوداتی آشکار می شود که هیچ نیرویی را به نمایش نمی گذارند.
  • آزمون حقیقی اخلاق بشریت، چگونگی روابط انسان با حیوانات است، به ویژه حیواناتی که در اختیار و تحت تسلط او هستند. اینجاست که بزرگترین ورشکستگی بشر تحقق یافته است.
  • اگر ما شایستگی دوست داشتن را نداریم، شاید به این دلیل است که خواهانیم تا دوستمان بدارند؛ یعنی چشم داشت چیزی (عشق) را از دیگری داریم؛ به جای آنکه بدون ادعا و توقع به سویش برویم و تنها خواستار حضورش باشیم.
  • زمان بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می رود و به همین دلیل، انسان نمی تواند خوشبخت باشد، چرا که خوشبختی، تمایل به تکرار است.
  • وحشت، حالت یک ضربه را دارد؛ لحظه ای است که انسان هیچ چیز نمی بیند. وحشت فاقد هر گونه اثر زیبایی است و انسان تنها پرتو شدید رویداد ناشناخته ای را می بیند که چشم براه آن است.

نظر شما

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلدهای علامت گذاری شده *

*

طراحی سایت و سئو