دوره DBA مدیریت اجرایی کلاس زبان مشهد آزمون وکالت آزمون سردفتری

سخنان نیچه

فریدریش نیچه

  • پاداش عشق به حقیقت هم در آسمان است و هم در زمین.
  • زمانی انسان می خواهد همگام با نظم جاودانه باشد که خودش خوب است.
  • زن هنوز قابل دوستی نیست؛ او تنها عشق را می شناسد.
  • آن که پرنده نیست نباید بر پرتگاهها آشیان سازد.
  • آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد، نخست باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن را یاد بگیرد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.
  • برخی از طاووس ها دم خویش را از دید دیگران پنهان می دارند و این کار را غرور می نامند.
  • تحمل انسان دارای نبوغ ناممکن است، مگر آنکه در وجودش دست کم دو ویژگی وجود داشته باشد : سپاسگزاری و پاکی.
  • همواره پرتو اعمال نیک، شما را می پیماید؛ حتی اگر مدت زیادی از انجام آن عمل گذشته باشد. هر چقدر هم که اعمال شما فراموش و دفع شود، اشعه آن همیشه فروزان خواهد ماند.
  • در زمان صلح، انسان جنگجو به جان خودش می افتد.
  • آن کس که خویشتن را تحقیر می کند، در مقام تحقیرگر به خویشتن احترام می گذارد.
  • هنری جدی است خندیدن؛ باید که فردا نکوتر به انجامش رسانم.
  • اگر بت ها را واژگون کرده باشی کاری نکرده ای، وقتی واقعاً شهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برداشته باشی.
  • مردان بزرگ فقط آرمانهای خود را نمایش داده اند.
  • آنچه هستی باش.
  • دنیا نه موافق انسان است و نه مخالف [ او ]، بلکه بیطرف است.
  • مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند.
  • غم خودش ما را پیدا می کند، باید دنبال شادیها گشت.
  • بس نیک و عالی است که مخالفان خاص خویش را داشته باشیم!
  • فیلسوف چنان که ما، جانهای آزاده، درکش می کنیم، انسانی است که بیشترین مسئولیت و وجدان را برای تکامل کلی انسان دارد.
  • آن کس که از اساس آموزگار باشد، تمام امور را تنها در رابطه با شاگردانش جدی می پندارد، حتی خودش را.
  • شناخت به خاطر خود شناخت؛ این واپسین دامی است که اخلاق می گسترد و آدمی نیز سراپا اسیر آن می شود.
  • اگر مجبور نبودیم در راه شناخت بر بسیاری از شرم ها چیره شویم، کشش آن بسیار اندک بود.
  • حافظه ام می گوید : “من چنین کرده ام”. غرورم سرسختانه می گوید : “امکان ندارد چنین کاری کرده باشم”. سرانجام حافظه کوتاه می آید.
  • بهتر است انسان چیزی نداند، تا اینکه بسیاری چیزها را نیمه تمام بداند. بهتر است که با عقاید خودمان یک ابله کم عقل باشیم، تا آنکه با عقاید دیگران یک مرد دانشمند به حساب آییم.
  • خدا زن را خلق کرد و از آن زمان دلتنگی رخت بربست، ولی چیزهای دیگر هم با دلتنگی از بین رفت! خلقت زن اشتباه دوم خدا بود.
  • زمستان بدون بهار، قلب عاشق شکست خورده است.
  • زیبایی جز اینکه نعمت خداست، دام شیطان نیز هست.
  • اراده یک احساس نیست، بلکه شامل احساس های گوناگون است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال، اراده یک شور است و کسی که اراده می کند، به اشتباه اراده را با عمل یکسان می شمرد.
  • خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز.
  • کسی که «دلیلی» برای زیستن دارد، با هر «وضعیتی» می سازد.
  • نباید وابسته به ترحم شد، زیرا انسانهای به نهایت والایی هستند که رنج و درماندگی آنان را از سر تصادف شاهد خواهیم بود.
  • نباید به علم وابسته شد، حتی اگر با ارزشمندترین یافته های خاص خود، قصد فریفتن ما را داشته باشد.
  • آموزش را در خانواده، دانش را در جامعه و بینش را در تفکرات تنهایی می آموزند.
  • آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند، کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها روشن نیست و معانی گوناگونی دارند؛ والایی در ایمان به هدف و آرمان است.
  • بشر در این دنیا بیشتر از همه موجودات، گرفتاری و عذاب کشیده است. بهترین دلیلش هم این است که در بین تمام آنها تنها او می تواند بخندد.
  • آنچه در انسان بزرگ است، این است که او پل است نه غایت.
  • آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد، خنده می زند بر همه نمایش های غمناک و واقعیت های غمناک.
  • اینها ضعفا هستند که اراده به سوی قدرت خودشان را به این صورت مخفی می کنند که جهان دیگری بسازند؛ در حقیقت جهان افلاطونی همین است.
  • در حقیقت نکته جالب هر نظریه، همان کمترین محرکی است که می توان بر آن اساس این نظریه را مردود شمرد.
  • زن نفرت را تا به آن پایه می آموزد که دلبری را از یاد می برد.
  • پیرترین و جوانترین مارها چنین می گویند : «هر جا درخت معرفت است، همانجا بهشت است».
  • آموختن آنچه فیلسوف است، کار دشواری است، زیرا نمی توان آن را یاد داد. باید آن را از سر تجربه دانست یا باید به این ناآگاهی افتخار کرد.
  • امکان ندارد شما به راه خطا نرفته باشید، اما چرا باز هم آن را حقیقت می پندارید؟
  • هر انسانی که بخواهد …، در وجودش به دیگری فرمانی می دهد که اطاعت می کنند یا او باور می کند که از این فرمان پیروی کرده اند.
  • اخلاق، در حقیقت همان آموزه روابط حاکمی است که پدیده “زندگی” با آن پدید می آید.
  • اراده ناآزاد، همان اسطوره است. زیرا در زندگی حقیقی، تنها اراده های قوی و ضعیف وجود دارد.
  • به طور مطلق، هیچ قانونی وجود ندارد.
  • کل روانشناسی تاکنون وابسته به پیشداوری ها و هراس های اخلاقی مانده و هرگز بی پروا به ژرفاها نرفته است.
  • روانشناسی بار دیگر راهی است برای رسیدن به مسایل بنیادین.
  • چه نیک می توانیم حواس خویش را گذرگاهی برای امور سطحی و اندیشه خویش را شهوتی خدایی برای جهش ها و خطاها بدانیم! از همان سر منزل کار دریافته ایم که ناآگاهی خویش را پاس بداریم تا از خود زندگی لذت ببریم!
  • هیچ کس به اندازه فردی خشمگین دروغ نمی گوید.
  • بسیار انگشت شمارند کسانی که مستقل باشند، زیرا این امتیاز افراد قدرتمند است.
  • جوان جبهه می گیرد، جبهه بر ضد “جوانی” … و ده سال بعد می فهمد که این کار نیز از روی جوانی بوده است.
  • باید خویشتن را بیازماییم تا دریابیم مهیای استقلال و فرماندهی هستیم یا خیر و این کار را باید به هنگام انجام دهیم.
  • اگر آن دستی را نبینیم که با مهربانی می کشد، نگرش ما به زندگی نادرست است.
  • درک منظور دشوار است، به ویژه هر بار که بسان رود کنگ بیندیشیم و میان انسانهایی زندگی کنیم که دگرگونه می اندیشند و به شیوه “قورباغه ها” راه می روند.
  • والاترین نگرش های ما، هر بار که غیر منتظره به گوش کسانی برسد که برای آنها مهیا و معین نشده اند، باید و مقرر چنین است که بسان حمایت و شاید هم جنایت طنین انداز شود.
  • احساس خشم و احترام که از ویژگیهای جوانی است، به نظر می رسد تا زمانی که انسانها و اشیاء را به درستی جعل کند و راه گریزی برای خویش بیابد، فرد را راحت نمی گذارد، زیرا جوانی در حقیقت همان جعل و فریب است.
  • در “حقیقت” و جستجوی حقیقت، نکته ای نهفته است و اگر انسان در این کار، رفتاری انسانی داشته باشد، یعنی “حقیقت را برای نیکوکاری نخواهد”، شرط می بندم که هیچ نخواهد یافت!
  • نباید به وطن وابسته شد، حتی اگر رنجورترین و نیازمندترین پاره از جهان باشد؛ زیرا دل کندن از وطنی پیروز چندان دشوار نیست.
  • در نهایت، جهان باید همان وضعی را داشته باشد که همیشه داشته است؛ یعنی امور سترگ برای بزرگان می ماند و پرتگاهها برای ژرف اندیشان، ظرافت و هراس برای ظریف اندیشان و در نهایت، تمام امور نادر برای نادران.
  • آن کس که به گونه ای ژرف به جهان نگریسته باشد، بی تردید می داند چه حکمتی در سطحی بودن انسانها نهفته است. این غریزه حفظ خویشتن است که به او می آموزاند، سطحی، آسان نگر و دروغین باشد.
  • اگر دارای شخصیت ثابتی باشیم، تجربه ای معمول داریم که پیوسته تکرار می شود.
  • حکیم در مقام منجم، مادام که ستارگان را بر فراز سر خویش حس نمی کند، نگرش اهل شناخت را ندارد.
  • نه قدرت، بلکه احساس تعالی، انسان های متعالی را پدید می آورد.
  • آن کس که به آرمان خویش دست یابد، از آن نیز فراتر خواهد رفت.
  • روانی که می داند دوستش دارند، اما خودش کسی را دوست ندارد، ژرفای وجودش را آشکار می کند، یعنی آن رسوبها بالا می آیند.
  • هر امری که روشن شده باشد، دیگر برای ما جذاب نیست.
  • مردن در اقیانوس از شدت تشنگی هراس انگیز است. آیا ناگزیرید بر حقیقت چنان نمک بپاشید که دیگر تشنگی را رفع نکند؟
  • آنچه از سر عشق انجام می شود، فراسوی نیک و بد است.
  • ایراد، خیانت، سوءظنی شادمانه و میل به تمسخر، همگی نشانی از سلامت است و هر امر بی قید و شرطی، نشانی از بیماری.
  • دیوانگی به ندرت در فردی تنها پدید می آید، اما در گروه، احزاب، جمعیت ها و دوره ها امری معمول است.
  • فکر به خودکشی راهی موثر برای تسلی خاطر است و با آن می توان به خوبی از پس برخی شبهای سخت برآمد.
  • در برابر قویترین رانه ی وجودی ما، آن ستمگر وجود ما، نه تنها خرد، بلکه وجدان هم تسلیم می شود.
  • باید نیک و بد را جبران کنیم، اما چرا در حق آن کس که در حق ما نیکی یا بدی روا کرده است؟
  • همین که معرفت خویش را به دیگری منتقل کنیم، دیگر آن را به کفایت دوست نداریم.
  • رفتار شاعران با تجربه های خویش بی شرمانه است، زیرا آنها را استثمار می کنند.
  • عشق، ویژگی والا و پنهان عاشق را آشکار می کند، یعنی همان ویژگی های نادر و استثنایی را و به این ترتیب، معشوق به آسانی در باب ویژگی های معمول او مرتکب اشتباه می شود.
  • در باب هر حزبی، هر چوپانی به قوچی راهنما نیاز دارد، یا خودش باید گاه و بیگاه به قوچی بدل شود.
  • با دهان دروغ می گوییم، اما با شکل و پوزه خویش به هنگام بیان دروغ، حقیقت را بر زبان می آوریم.
  • برای انسانهای سرسخت، همدلی شرم آور است، اما باارزش.
  • زیاده از خویش سخن گفتن، راهی است برای پنهان کردن خویشتن.
  • در ستایش، گستاخی بیش از سرزنش است.
  • دلسوزی، خنده بر لب پوینده ی راه شناخت می نشاند، درست مانند دستانی ظریف که به بدن غولها می خورد.
  • گاهی از سر انسان دوستی، کسیرا در آغوش می گیریم (چون نمی شود تمام انسانها را در آغوش گرفت)، اما نباید این نکته را بر آن کسی فاش کنیم که در آغوش گرفته ایم.
  • تا زمانی که امری یا کسی را کم ارزش می پنداریم، نفرت نمی ورزیم، بلکه تازه زمانی چنین می کنیم که آن را همسان یا برتر می دانیم.
  • در نهایت، عاشق هوس خویش هستیم و نه آنچه هوس کرده ایم.
  • خودپسندی دیگران زمانی خلاف ذوق ما است که خلاف خودپسندی ما باشد.
  • در باب “راستگویی”، شاید تاکنون هیچ کس به کفایت راستگو نبوده است.
  • حماقت های هوشمندان را باور نمی کنیم؛ چه لطمه هایی به حقوق بشر!
  • ای فایده باوران، حتی شما نیز هر فایده ای را به مثابه ارابه خواست خویش دوست می دارید. آیا شما نیز از سر و صدای چرخهای آن ناراحت نیستید؟
  • پیامد رفتارهای ما گلوی ما را می گیرد و توجهی به آن ندارد که در این بین، ما خود را “اصلاح” کرده ایم.
  • نوعی بی گناهی در دروغ نهفته است که نشانه ای از باور نیک است.
  • سخن گفتن در جایی که کسی ما را نفرین می کند، کاری غیر انسانی است.
  • دوستی با افراد برتر تلخ است، زیرا نمی توان چیزی در قبال این دوستی به فرد داد.
  • نه اینکه دیگر به من دروغ نمی گویی، بلکه چون دیگر به تو اعتماد ندارم، این موضوع برایم تکان دهنده است.
  • گونه ای از نخوت در نیکی وجود دارد که همانند بدی، موردی استثنایی است.
  • «از چشم من افتاد». چرا؟ «من همسان او نیستم»؛ آیا انسانی تاکنون چنین پاسخ داده است؟
  • اخلاقیات گوناگون زبان اشاره عواطف است.
  • پیوسته در طول زمان امری پدید آمده که برای آن، زندگی بر زمین ارزشمند شده است. برای مثال، فضیلت، هنر، موسیقی، رقص، خرد، معنویت؛ خلاصه امری درهم، متعالی، عالی و الهی.
  • “طبیعت” خود را به همان گونه که هست، با سترگی بخشنده و بی تفاوت نشان می دهد، یعنی خشمگین و در عین حال با بزرگ منشی.
  • شکوه اصلی نژادهای کوشا تحمل بیکاری است.
  • هر جا که می خواهی مالک چیزی شوی، نباید دیگران را بفریبی.
  • پدر و مادر ناخواسته فرزند خویش را شبیه خود می کنند و نام “تربیت” را بر آن می گذارند.
  • عشق به همنوع در مقایسه با هراس از همنوع پیوسته امری بی اهمیت، تا حدودی قراردادی و ظاهری بوده است.
  • ناخودآگاه هنگام شنیدن سخنان فردی به زبان دیگر می کوشیم آواهای شنیده را در قالب عبارتهایی درآوریم که برای ما طنین آشناتر و معمول تری دارد.
  • آنچه در روشنایی رخ می دهد، در تاریکی نیز ادامه می بابد، یا شاید هم برعکس. هر آنچه در رویا می بینیم، به شرط آنکه بارها تکرار شود، در نهایت بخشی از اقتصاد کلی روان ما و مانند تجربه ای “حقیقی” خواهد شد.
  • هیچ مادری هرگز در ژرفای دل خویش تردید نمی کند که با کودک خود صاحب کسی شده است و هیچ پدری نیست که از حق خویش بگذرد و فرزند را تسلیم ارزش گذاری و مفاهیم خویش نکند.
  • خواستن تنها، مکانیزمی آنقدر رایج است که تقریباً از نظر پوشیده می ماند.
  • یک قاضی حتی اگر بخشنده هم باشد مورد عشق قرار نمی گیرد.
  • بر فرض که من تو را دوست داشته باشم؛ این به تو چه ربطی دارد؟
  • در گذشته، “حقیقت” به گونه و مفهومی دیگر بود، زیرا دیوانه ای ترجمان حقیقت بود.
  • تا زمانی که چشم تنها به حفظ امت دوخته شده باشد و رفتار غیر اخلاقی را دقیقا و صرفا در اموری جستجو کنند که موجودیت امت را به خطر می اندازد، اخلاق نوعدوستی دیگر وجود نخواهد داشت.
  • مجازات، کاری بس هراس انگیز است.
  • دردی شدیدتر از آن نیست که زمانی شاهد و آگاه باشیم و حس کنیم انسانی فوق العاده از راه خویش منحرف و به تباهی کشیده می شود.
  • آن کسی بزرگترین است که بتواند تنهاترین باشد، پنهان ترین، رهپویی متفاوت از دیگران، انسانی فراسوی نیک و بد، سرور فضیلت های خویش و لبریز از اراده.
  • احساس های عاطفی بین زن و مرد از نظر سرعت متفاوت است و به همین دلیل، سوء ظن بین زن و مرد هرگز پایان نخواهد پذیرفت.
  • زنان در پس تمام غرور خویش باز هم امور غیر شخصی و “زن” را تحقیر می کنند.
  • هر بار دل خویش را سخت به بند کشیم و اسیر کنیم، می توانیم به جان خویش، آزادی های فراوانی بدهیم. کسی حرف مرا باور نمی کند، مگر آنکه از پیش آن را بداند… .
  • هر بار که انسان های بس هوشمند دستخوش پریشانی می شوند، بدبینی دیگران به سخن آنان آغاز می شود.
  • انسان های سنگین جان و سختگیر دقیقا با آنچه دیگری را سنگین تر می کند، یعنی عشق و نفرت، سبکتر می شوند و گاهی به سطح می آیند.
  • چنان سرد و یخ زده است که انگشت در برخورد با آن می سوزد! هر دستی که بر آن بخورد، می هراسد! و مردم به همین دلیل او را شعله ور می پندارند.
  • کیست که تاکنون خویشتن را برای نیک نامی خویش قربانی نکرده باشد؟
  • در مردم داری هیچ نشانی از نفرت انسانی نیست، اما به همین دلیل هم تحقیر انسانها بسیار است.
  • پختگی مرد یعنی کشف دوباره همان جدیتی که در کودکی و به هنگام بازی داشته ایم.
  • شرم از کاری غیر اخلاقی، پله ای از پلکانی است که در پایان آن از اخلاق گرایی خود شرم می کنیم.
  • اگر وجدان خویش را همانند اسبان آموزش داده باشیم، به هنگام گاز گرفتن، بوسه ای نیز بر ما خواهد زد.
  • ما همگی در پیشگاه خویش خود را ساده تر از آنچه هستیم، می انگاریم و با این کار، خود را از شر دیگران راحت می کنیم.
  • به برکت موسیقی، شورها نیز از وجود خویش کامیاب می شوند.
  • اگر روزی تصمیم بگیریم گوش را حتما بر بهترین استدلالها ببندیم، نشانه ای از شخصیتی قوی را در وجود خویش داریم، یعنی خواست گاه و بی گاه حماقت.
  • هیچ پدیده ای اخلاقی وجود ندارد، بلکه تعبیرهای اخلاقی از پدیده ها وجود دارد.
  • هنر، بیان عدم حضور خوی طبیعی و تجلی پیوندی برتر و قهرمان پرور است.
  • در جامعه سطح بالا هیچ گاه آنگونه که منطق ناب می خواهد، نباید ادعا کرد که تنها ما به طور کامل حق داریم.
  • وزن شعر همان قدرتی است که تمام ذرات جمله را دوباره منظم ساخته و انتخاب کلمات را ایجاب کرده، اندیشه را از نو رنگ آمیزی کرده و آن را عجیب تر، غریب تر و مبهم تر می سازد.
  • هنرمندان پیوسته شکل و عظمت می بخشند و جز این کاری نمی کنند. آنها به ویژه به موقعیت ها و اشیایی شکل و عظمت می بخشند که اصولاً انسان در آنها خود را خوب، بزرگ، سرمست، شاد، مقدس و عاقل می پندارد.
  • وقتی آدم در خودش به اندازه کافی کمدی و تراژدی دارد ترجیح می دهد که از رفتن به تئاتر پرهیز کند.
  • من فکر می کنم که هنرمندان غالباً نمی دانند بهترین استعداد آنها در کجاست، زیرا بسیار پر مدعا هستند و برای مثال با مشاهده گیاهان سربلند از توجه به گیاهان فروتن غافل می شوند.
  • جدیت ما نشان نمی دهد که سنگینی ما در کجاست و در چه مواردی از سبکباری بی بهره ایم.
  • فراموش نکنیم که استادان نثر تقریبا همیشه، خواه در میان همگان یا تنها برای نزدیکان خود، شاعر بوده اند. در حقیقت تنها از دریچه شعر است که می توان نثری خوب نوشت.
  • از میان دو سخنور، تنها آن کس که عنان اختیار به دست شور و شوق می دهد می تواند براستی منطق آرمانی خویش را به کرسی بنشاند.
  • در حقیقت، بیهوده گویی ها و ضعفها به آسانی مورد تقلید قرار گرفته و نیاز چندانی به تمرین قبلی نیست.
  • اصولاً حالتها، رفتار و شور و شوق فلاسفه همیشه فریبنده ترین عنصر اندیشه آنها بوده است.
  • ما نیز باید زندگی و حیاتی داشته باشیم که نسبت به خود ما حق داشته باشد. ما نیز باید آزاد و بدون ترس باشیم و با بذری که در خویشتن خویش داریم رشد کنیم و شکوفا شویم.
  • ارزش شور و احساسات بهتر از زهد و ریا است.
  • صادق بودن، حتی در شر، بهتر از گمراه شدن در اصول اخلاقی سنت است.
  • آن کس که می خواهد آزاده باشد، تنها از طریق توانایی های خود می تواند آزاده شود.
  • آزادگی هرگز با معجزه از آسمان نصیب ما نمی شود.
  • دربار در هر کجا که وجود داشته است قانون سخنوری و در نتیجه قانون سبک را برای نویسندگان تعیین کرده است.
  • باید گهگاه به کمک هنر از خود بدر آییم و فاصله بگیریم و از بالا بر خود بگرییم یا بخندیم.
  • انسان آزاده می تواند خوب یا بد باشد، اما انسان غیر آزاده ننگ طبیعت است و کوچکترین آرامش، خواه آسمانی یا زمینی، وجود ندارد.
  • برای آنکه بتوانیم از حکمت خود برخوردار گردیم باید گهگاه از دیوانگی خود بهره مند شویم.
  • انسان با خطاهایش تربیت شده است.
  • در تمام دوران طولانی تاریخ بشر چیزی وحشتناک تر از احساس تنهایی وجود نداشته است.
  • هرجا انسان عمل کرده است، انسان خواسته است؛ تنها از طریق موجوداتی که اراده دارند می توان عمل کرد.
  • آدم با اصوات می تواند مردم را به راه کج یا راه درست هدایت کند، زیرا کسی به فکر انکار صدا نمی افتد.
  • هر اندازه یک فرد یا اندیشه وی، کلی و مطلق عمل کند به همان اندازه توده ای که تحت تاثیر این اندیشه قرار می گیرد باید همگون تر و پایین تر باشد.
  • انسان ممکن است در برابر یک فضیلت، چاپلوس و متملق باشد.
  • کشیش خلع لباس شده و جانیِ آزاد شده همیشه نقابی بر چهره دارند. آنچه که آنها نیاز دارند چهره ای بدون گذشته است.
  • خودخواهی، قانون نمایش (پرسپکتیو) ادراک ما است. مطابق این قانون چیزهای نزدیک، بزرگتر و سنگین تر به نظر می رسند، در حالی که وزن و اندازه همه چیزهایی که دور هستند کاهش می یابد.
  • بهترین چیز در یک پیروزی بزرگ آن است که فاتح را از ترس شکست آزاد می سازد.
  • من اکنون به اندازه کافی مقتدر هستم که شکست را تحمل کنم.
  • من افرادی را که در میان اشیاء تاریک پیرامون خود در جستجوی آرامش هستند می شناسم؛ یعنی کسانی که در زمان خواب، اتاق خود را تاریک می کنند یا به درون دخمه می خزند.
  • وقتی کسی از چیزی به طور کامل و برای مدتی طولانی صرفنظر کند، اگر تصادفاً آن را دوباره ببیند تقریباً تصور می کند که آن را دوباره کشف کرده است و شادی هر کاشفی چه باشکوه است.
  • هر آنچه که در طبیعت و در تاریخ برایم آشنا است با من حرف می زند، مرا می ستاید، به پیش می راند و تسکین می دهد. اما من بقیه را نمی شنوم یا آن را فوری فراموش می کنم. در حقیقت، ما همیشه چیزی را که در میان ما آشنا است می خواهیم.
  • ما تنها زمانی از مردم سیر می شویم که دیگر نتوانیم آنها را هضم کنیم.
  • شوکت و جلال زمانی زاده می شود که گروهی از مردم در ستایش از یک فرد، حجب و حیا را به کلی کنار بگذارند.
  • آن کس که خود را عمیق می داند تلاش می کند که واضح و شفاف باشد.
  • آن کس که دوست دارد به نظر توده مردم عمیق بیاید تلاش می کند که مبهم و کدر باشد.
  • توده مردم کف هر جایی را که نتوانند ببینند عمیق می پندارند و از غرق شدن بسیار واهمه دارند.
  • تاکنون قاطع ترین گشاده زبانی از آن که بوده است؟ از آنِ طبل. سلاطین تا زمانی که طبل را در اختیار دارند همیشه بهترین سخنور و بهترین برانگیزاننده توده ها باقی خواهند ماند.
  • در تنهایی، صداها طنین دیگری دارند.
  • می ترسم که حیوانات، انسان را به صورت موجودی همنوع خود که عقل سلیم را گم کرده است بدانند.
  • کسانی که دید ضعیف دارند می کوشند همه چیز را مشابه و یکسان ببینند.
  • او به آرمانی که ضعف آن مشهود است هنوز با سماجت پایبند است… و این امر را وفاداری می نامد.
  • من از تمام آن بینش های اخلاقی که می گویند: “این کار را نکن، آن کار را نکن، صرفنظر کن و بر خود مسلط باش” بیزارم.
  • به نظر من اولین موسیقیدان کسی است که فقط اندوه عمیق ترین خوشبختی را درک کند، نه اندوهی دیگر را. تاکنون چنین موسیقیدانی پیدا نشده است.
  • سلیقه من آن است که به جای برپا داشتن مترسک در پیرامون خود، بگذاریم غارت شویم؛ باز هم پای سلیقه در میان است، فقط سلیقه.
  • امروز او فقیر است، اما نه به این دلیل که همه چیزش را گرفته اند، بلکه به این دلیل که همه چیز را دور ریخته است. برایش چه اهمیتی دارد! او به یافتن عادت دارد. این فقرا هستند که فقر داوطلبانه او را به خوبی درک نمی کنند.
  • اکنون او تنها کارهای عاقلانه و صحیح انجام می دهد؛ اما وجدانش آسوده نیست؛ زیرا رسالت او در کارهای خارق العاده است.
  • او یک اندیشمند است؛ یعنی می داند چیزها را چگونه ساده تر از آنچه که هستند در نظر بگیرد.
  • انسان جز از طریق همردیف های خود ستایش نمی شود.
  • فریبکارانه ترین روش در تباه کردن یک آرمان این است که از آن با دلایل سفسطه آمیز به عمد حمایت کنید.
  • او از مردم گریزان است، اما مردم به دنبال او می دوند، زیرا او پیشاپیش آنها است… چقدر مردم گلّه صفت هستند.
  • انسان فقط پرسشهایی را می شنود که قادر به یافتن پاسخی برای آنها است.
  • ما بیش از هر چیز دوست داریم هر آنچه را که سرّی است به دیگران بگوییم.
  • آدم مغرور حتی نسبت به موجوداتی که او را به پیش می برند آزرده خاطر می شود؛ او اسبهای ارابه خود را با بدبینی می نگرد.
  • سخاوت ثروتمندان غالباً چیزی جز گونه ای شرمندگی نیست.
  • خندیدن یعنی استقبال ناملایمات با خاطری آسوده.
  • در تشویق و ستایش، همیشه گونه ای صدا وجود دارد؛ حتی زمانی که خودمان را تشویق و ستایش می کنیم.
  • همه گدایان و نیازمندان بر این باورند که کوفتن در با سنگ هنگامی که زنگ وجود ندارد، بی نزاکتی نیست، اما کسی به آنها حق نمی دهد.
  • مردم فکر می کنند که نیاز علت چیزها است، اما در حقیقت نیاز غالباً معلول چیزها است.
  • چون کسی “آدمی بزرگ” است، ما حق نداریم این نتیجه را بگیریم که او به راستی انسان است.
  • فضیلت، خوشبختی و سعادت را تنها برای کسانی به ارمغان می آورد که به فضیلت خود ایمان دارند.
  • انسان با صدای بلند از اندیشیدن درباره ی چیزهای ظریف، کمابیش عاجز است.
  • آنک یک حسود؛ برای او آرزو نکنید که بچه دار شود. او حتی نسبت به بچه ها حسادت خواهد کرد، زیرا دیگر نمی تواند مانند آنها شود.
  • قربانیان، نظر دیگری سوای نظر تماشاگران نسبت به قربانی و قربانی کردن دارند، اما هیچ گاه به آنها اجازه اظهار نظر داده نشده است.
  • پدر و پسر بیش از مادر و دختر، نسبت به یکدیگر ملاحظه کارند.
  • انسان با چشمهایش نیز می شنود.
  • در میان نابینایان، آن کس که درازترین گوشها را دارد، پادشاه است.
  • رفتار او برای ما قانع کننده نیست، زیرا هرگاه کار خوبی انجام داده است آن را با سر و صدای زیادی به رخ همه کشیده است.
  • در خواب، یا رؤیایی جالب ببین یا اصولاً رؤیا نبین؛ به همین ترتیب باید بیداری صحیح را بیاموزیم، یعنی باید تنها برای دلیلی جالب بیدار باشیم و بس.
  • آنچه را که من در این لحظه انجام می دهم یا نمی دهم به اندازه بزرگترین رویداد گذشته، برای هر آنچه که در آینده قرار است رخ دهد مهم است.
  • بسیاری از مردم از نظر شخصیت مادی به اوج کمال می رسند، اما عقل آنها به این مقام عادت ندارد و بسیاری از آدمهای دیگر برعکس.
  • کسی که می خواهد توده مردم را بسیج کند، آیا نباید ابتدا بازیگر نقش خویش باشد؟
  • وجود تنها یک آدم بی نشاط کافی است تا کل یک خانه را مسموم ساخته و فضای آن را تیره و تار سازد.
  • من در شناخت هر اندازه حریص باشم نمی توانم جز از طریق نگرش خود چیزی کشف کنم و به نگرش دیگران دست نمی یابم.
  • تنها آن کسی تحول ایجاد می کند که بتواند احساس کند که فلان چیز خوب نیست.
  • انسان حتی نمی تواند اندیشه های خویش را به طور کامل به گفتار درآورد.
  • هنرمند موضوعاتش را انتخاب می کند و این خود، شکلی از ستایش است.
  • ما می خواهیم ظرافت و دقت ریاضیات را تا آنجا که ممکن است در همه علوم تسری دهیم. البته با این کار قصد نداریم چیزها را بهتر بشناسیم، بلکه تنها می خواهیم با اشیاء رابطه ای انسانی برقرار کنیم.
  • عادت، دستان ما را هوشمندتر و هوش ما را بی دست و پاتر می سازد.
  • کتابی که نتواند ما را به فراسوی کتابها ببرد به چه درد می خورد؟
  • بهتر است بدهکار باشیم، تا اینکه با پولی که مهر و نشان ما بر آن نیست بدهی خود را بپردازیم.
  • انسان زمانی که همواره به گونه ای عمیق مشغول است از هر گونه گرفتاری رها است.
  • شخصیتهای ضعیف چون بدون برده شدن نمی توانند خدمت کنند، از خدمت کردن بیزارند.
  • همه انسانهای عمیق از اینکه توانسته اند همانند ماهیان جهنده در بالای امواج جست و خیز نمایند، احساس رستگاری می کنند! آنها تصور می کنند که بهترین جای هر چیز سطح آن است؛ یعنی بشره ی آن.
  • هیچ فاتحی به اتفاق و حادثه عقیده ندارد.
  • یک، هرگز حق ندارد؛ با دو، حقیقت آغاز می شود. یک، نمی تواند خود را اثبات کند، اما دو در ورای هر گونه انکار است.
  • نوآوری یعنی مشاهده چیزی که گرچه در برابر چشم همگان است، اما هنوز نامی ندارد و نمی تواند نامیده شود.
  • اصولاً مردم از روی عادت، خواهان اسمی هستند تا اشیاء برایشان قابل رؤیت باشد.
  • آنچه که انجام می دهیم هرگز فهمیده نمی شود، بلکه تنها ستایش یا تقبیح می شود.
  • تحلیل نهایی حقایق انسان چیست؟ خطاهای انکارناپذیر وی.
  • ما هنگامی که عاشق می شویم دوست داریم ضعف هایمان پنهان بمانند، البته نه به دلیل تکبر، بلکه به دلیل اینکه معشوق رنج نبرد.
  • آن کس که بزرگ است نسبت به فضایل و قضاوتهای ثانویه خود بیرحم است.
  • شما با هدفی بزرگ نه تنها نسبت به اعمال و قضاوت خود، بلکه نسبت به خودِ عدالت برتر می شوید.
  • چه چیز موجب قهرمانی است؟ همزمان به استقبال بزرگترین رنج و بزرگترین امید خود رفتن.
  • باید اوزان همه چیز را از نو تعیین کرد.
  • بزرگترین خطر در کجاست؟ در دلسوزی.
  • چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را.
  • چه کسی را بد می دانی؟ آن کس که همیشه می خواهد دیگران را شرمسار می سازد.
  • انسانی ترین کار چیست؟ شخص را از شرمساری دور ساختن.
  • نشان آزادی به دست آمده چیست؟ دیگر از خود شرمسار نبودن.
  • من هنوز زنده ام و هنوز فکر می کنم. باید باز زندگی کنم تا باز فکر کنم.
  • باید بیش از پیش بیاموزم که ضرورت چیزها عین زیبایی ذاتی است. بدینسان، من در شمار کسانی خواهم بود که چیزها را زیبا می سازند.
  • من نمی خواهم متهم کنم؛ حتی نمی خواهم متهم کنندگان را متهم کنم. من نمی خواهم با زشتی ها سر جنگ داشته باشم.
  • ما مشاهده می کنیم که هر چیزی که بر سر ما آمده همیشه به نفع ما تمام شده است.
  • دیگران باید ابتدا ایمان به خویشتن را فرا گیرند.
  • تنها کاری که می توانم بکنم آن است که کمک کنم تا شما به یاد آورید و نه چیز دیگر.
  • آدم شرور، آدم بدبخت و آدم استثنایی نیز هر کدام باید فلسفه خود، حقوق خود و خورشیدی مخصوص به خود را داشته باشند.
  • در یک جا، زشتی را که نتوانسته ایم محو کنیم می پوشانیم و در جایی دیگر آن را به گونه ای تغییر می دهیم که معنایی متعالی پیدا کند.
  • چیزی وجود دارد که گهگاه با ما بازی می کند و آن اتفاق و تصادف است. این اتفاق گاه دست ما را چنان حرکت می دهد که زیباترین آهنگها از زیر انگشتان ما نواخته می شود.
  • من خوشحالم از اینکه می بینم انسانها به طور مطلق از اندیشه مرگ سر باز می زنند. من دوست دارم به آنها کمک کنم تا اندیشه زندگی هزاران بار بیشتر از این برای آنها درخور تامل شود.
  • استادان درجه دو با نزدیک شدن پایان کار عصبی می شوند و نمی توانند با آن غرور و تعادل آرامی که برای مثال خلیج “ژنوا” در پای کوه “پور توفینو” به دریا فرو می ریزد، کار خود را به پایان رسانند.
  • ما همه در درون خود کشتزارها و باغهایی پنهان داریم.
  • ما همگی آتشفشان فعالی هستیم که ساعت فورانی برای خود داریم، اما هیچ کس از زمان دقیق آن اطلاعی ندارد.
  • ما؛ که اهل تعمق و احساس هستیم، همین ما آن چیزی را که از قبل وجود نداشته تولید می کنیم و براستی از تولید آن باز نمی ایستیم.
  • ای جویندگان دانش، ای عارفان، تا زمانی که نمی توانید بر خود مسلط شوید و مالک خویش باشید، باید به غارت و فتح بپردازید.
  • افکارم باید مرا آگاه کند که در چه وضعیتی هستم، نه آنکه فاش سازد به کجا روانم. من بی خبری از آینده را دوست دارم و نمی خواهم به بی صبری و ملاحت چیزهای دیده و شناخته مبتلا گردم.
  • در حقیقت، تنها یک چیز لازم است و آن اینکه انسان با توسل به هر نوع هنر یا شعری به خرسندی و ارضای خود دست یابد.
  • آنهایی که همیشه از خود راضی و خشنودند، همواره آماده اند که انتقام بگیرند.
  • اگر می خواهید هر گونه ارزش و اعتباری را از بهترین چیزها بگیرید مانند گذشته همچنان درباره آنها سخن بگویید.
  • بگذار کسانی که نمی دانند چگونه خود را با تاثیر آتش ما گرم و روشن سازند، از ما بترسند.
  • به احتمال زیاد، دانش طی هزاران سال اسیر وجدان کاذب بوده است و زندگی متفکران بزرگ با تحقیر خود و عقده های پنهانی بسیار همراه بوده است.
  • امروزه همه می دانند که تحمل انتقاد نشانه بارز فرهنگ است.
  • توان انتقاد کردن و حفظ وجدان صادق در مخالفت با آنچه که همیشگی، سنتی و مقدس است، هنری والاتر از تحمل و تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما به راستی بزرگ، نو و شگفت آور است.
  • ما باید راز هنر را گسترش داده و آن را به هنر زیستن تبدیل کنیم.
  • خنده یعنی دیدن درون چیزها.
  • فیلسوفی که حالتهای متعدد سلامتی را پیوسته از سر گذرانده و می گذراند، به همان اندازه، فلسفه های متعدد را نیز پشت سر می گذارد.
  • برای ما زیستن یعنی تبدیل پیوسته آنچه که هستیم و آنچه را که به ما مربوط می شود، به نور و شعله.
  • اکنون برای هنرمند بودن باید تلاش کرد که فراموش کنیم، نادیده بگیریم.
  • شاید طبیعت، (حقیقت) زنی باشد که حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود.
  • حالا می فهمم که بهبود یافته ای، زیرا آن کس که فراموش کرد بهبود یافت.
  • تحمل دردی مضاعف آسانتر از دردی واحد است.
  • شاید شریرترین انسان باز هم در نهایت، مفیدترین آنها در جهت حفظ نوع انسان باشد، زیرا با عمل خود غرایزی را در خویش و یا دیگران فعال نگاه می دارد که بدون آنها بشریت از مدتها پیش سست و تباه شده بود.
  • زندگی چیز مهمی است، در پس آن چیزی هست، ظاهرش آن چیز را پنهان می کند؛ مراقب باشید.
  • اغلب مردم فاقد وجدان فکری هستند.
  • “شرارت” نوآوران با ظرافت بیان می شود و برخلاف فاتحان بلافاصله به زور عضله متوسل نمی شود!
  • در هر دوره مردان خوب آنهایی هستند که افکار قدیمی خود را در عمق می کارند تا برایشان ثمر دهد؛ اینان کشت کاران روح هستند.
  • مردان استثنایی یک عصر، بیشتر فرزندان فرهنگهای قدیمی و نهالهای دیررس نیروهای گذشته اند. من در آنها میراث یک ملت و آداب و رسوم آن را می بینم.
  • درد و رنج همیشه علت خود را جستجو می کند، در حالی که لذت به خود توجه دارد و به پشت سر خود نگاه نمی کند.
  • اینکه برای انجام خوبی یا بدی، فداکاریهایی انجام می دهیم ارزش نهایی اعمال ما را تغییر نخواهد داد.
  • برای سرشت های مغرور، طعمه آسان چیز تحقیر آمیزی است. آنان تنها در مقابل مردانی که هنوز مهار نشده اند و می توانند به دشمنان آنها مبدل شوند و یا در برابر ملکی که به سختی تسخیر می شود، احساس آسایش و خشنودی می کنند.
  • ترحم، خوشایندترین احساس برای کسانی است که غرور زیادی ندارند و امکان دستیابی به موفقیت های بزرگی هم برایشان فراهم نیست: طعمه آسان- هر موجودی که رنج می برد یک طعمه آسان است – چیزی است که آنان را شیفته می سازد.
  • عشق شاید طبیعی ترین و خودجوش ترین تجلی خودخواهی انسان باشد. این برداشت عامیانه باید توسط کسانی انجام شده باشد که کامروا نشده و چیزی جز اشتیاق در تملک خود نداشته اند؛ این عده احتمالاً همیشه زیاد بوده اند.
  • به محض اینکه فساد به جایی رخنه کند می بینیم خرافات چندگانه ای حاکم می شود.
  • خرافات نوعی تفکر آزاداندیشی از درجه دوم است.
  • مردم دورانهای فاسد، مردمی زیرک و اندیشمند و اهل تهمت و افترا هستند؛ آنها می دانند که می توان بدون استفاده از خنجر و غافلگیری کسی را کشت و همچنین می دانند که مردم آنچه را که خوب بیان شود باور می کنند.
  • مثل همه نیندیشیدنِ کمتر، نتیجه فهم و شعور برتر است.
  • جای نهایت خوشبختی است که علم با کشفیات “ثابت و ماندگار” خویش، همیشه انگیزه هایی برای کشفیات جدید به ما می دهد.
  • ما با عذاب وجدان خود بهتر کنار می آییم تا با سابقه و شهرت بد خود.
  • عاشق حتی امیال هوس آلود محبوب خود را هم می بخشد.
  • نیاز به کسب اطمینان در برابر نوسان هول انگیز ثروت باعث می شود در برابر مرد ثروتمند و صاحب نفوذی که آماده است تا سکه ای طلا پرتاب کند دستهای آزاده ترین مردمان هم دراز شود.
  • آینده چنان مبهم است که مردم تنها به فکر امروز خود هستند؛ روحیه ای که فرصت مناسبی برای انواع فریبکاران و گمراه کنندگان فراهم می سازد. چون ظاهراً تنها برای “یک روز” خود را به دست فریب و گمراهی می دهیم و فرصت پرهیزگاری در آینده را برای خود نگه می داریم!
  • تمام زنها در زیاده روی و گزافه گویی در مورد ضعف خود مهارت دارند و با زبردستی خاصی ضعفهایی غیر واقعی برای خود عنوان می کنند.
  • سلیقه بد هم مانند سلیقه خوب برای خود حقی دارد.
  • شاعری را می شناسم که مانند بسیاری از کسان دیگر، جذابیت کمبودها و ضعفهایش نسبت به کارهایی که تمام می کند و به کمال می رساند بیشتر است.
  • انگیزه ها و نیاتی که در پس عادت پنهان شده اند همیشه بعداً و به محض اینکه کسی شروع به مبارزه با آن و بررسی دلایل و اهداف آن نموده، به دورغ ابداع شده اند.
  • اگر توجه کنیم که نیروی جوانان بی صبرانه در انتظار انفجار و آزاد شدن است، دیگر از اینکه تصمیم گیریهای آنان فاقد ظرافت کافی و بصیرت لازم است دچار تعجب نخواهیم شد.
  • آنچه را که ما از خود می دانیم و در حافظه نگاه داشته ایم، کمتر از آنچه که فکر می کنیم، در خوشبختی زندگی ما تاثیر دارد. روزی فرا خواهد رسید که آنچه دیگران درباره ما می دانند (یا فکر می کنند که می دانند) در زندگی ما دخالت می کند.
  • آنچه موجب بیشترین زحمت من شده و هنوز هم می شود این است که متوجه شده ام شناخت نام چیزها بسیار مهمتر از شناخت خود آنهاست.
  • این هنرمندان و به خصوص هنرمندان تئاتر بودند که اولین بار به انسانها چشم و گوش دادند تا هر کس آنچه هست، آنچه بر دیگران گذشته و آنچه می خواهد را با نوعی لذت ببیند و بشنود.
  • شور و هیجان طبیعی در زندگی بی اندازه خساست کلام نشان می دهد! گنگ و دستپاچه است! اگر کلماتی هم برای گفتن پیدا کند کلماتی مبهم و نابخردانه بوده و گویی بی اندازه از خود شرمنده است!
  • مردان برتر تنها با ظرافت فوق العاده زیادی که در دیدن و شنیدن دارند از دیگران متمایز می شوند و آنها جز به تعمق نمی بینند و نمی شنوند.
  • جهان در نظر آن کس که به مقام رفیع انسانی نایل گردد، غنی تر می شود؛ وسوسه و جذبه های حرص و ولع افزایش یافته و برای انسان دام می گسترند. همچنین، انواع گوناگون تحریکها، لذتها و دردها بیشتر می شوند.
  • اگر ما بخواهیم اندکی بدانیم چه چیزی نیستیم باید بدانیم چگونه خویشتن را برای مدتی فراموش کنیم.
  • ما جزو کسانی نیستیم که تنها در میان کتابها فکر می کنند و تراوشهای فکری آنها نیاز به محرکهای آثار چاپی دارد.
  • ما نفی می کنیم و باید نفی کنیم؛ زیرا چیزی در ما می خواهد زندگی کند و خود را اثبات نماید؛ چیزی که ما هنوز آن را نمی شناسیم و نمی بینیم. این است آن چیزی که من در دفاع از انتقاد در نظر دارم.
  • ما همیشه شجاع نیستیم.
  • بسیاری از ما هنگام ناتوانی این چنین ناله سر می دهیم که: نیازردن مردم چه دشوار است!
  • اگر نمی خواهیم چیزی را که رسوایی به بار می آورد در خود مخفی کنیم، زندگی در انزوا به چه درد می خورد؟
  • آیا برای آنکه نسوزم، سرانجام شعله خود را فوت خواهم کرد؟
  • حکمت درد کمتر از حکمت لذت نیست. درد نیز مانند لذت، یکی از نیروهای بنیادین بقای نوع است؛ زیرا اگر جز این بود، نیروی درد مدتها پیش از بین رفته بود.
  • نسبت به چیزی که برای زمانه تو بسیار بااهمیت به نظر می رسد، بی خبر باش.
  • تنها به آنهایی که دردشان را به طور کامل درک می کنی، کمک کن.
  • واقعیت غیر الهی هرگز زیبایی را به ما نمی دهد یا تنها یکبار به ما نشان می دهد.
  • بعید است که بتوانیم کسی را تغییر دهیم و اگر زمانی در این تغییر کامیاب شدیم دلیل آن، بی آنکه خود از آن آگاه باشیم چیز دیگری بوده است؛ یعنی ما خود توسط آن شخص تغییر کرده ایم.
  • بزرگترین نشانی که سرنوشت می تواند به ما هدیه کند این است که اجازه دهد ما مدتی در کنار مخالفان خود بجنگیم، زیرا از این راه پیروزی بزرگی را برای خود رقم می زنیم.
  • زندگی می تواند برای آنهایی که در جستجوی دانش هستند یک تجربه باشد و نه یک وظیفه.
  • زندگی وسیله ای برای شناخت است.
  • آن کس که در آغاز با مبارزه و پیروزی آشنایی نداشته باشد چگونه می تواند خوب بخندد و خوب زندگی کند.
  • هرگاه انسان رنجی عظیم را در خود ایجاد کند و فریاد آن را بشنود و از یأس و ناامیدی درونی نمیرد و جان بدر ببرد، عظمت یافته است.
  • هرگاه این جانور ظریف، انسان، خوش اخلاقی خود را از دست بدهد می گویند که او جدی شده است و هرگاه که اندیشه را با خنده و شادی تلفیق کند می گویند این اندیشه بی ارزش است.
  • ما همچون آدمهایی زندگی می کنیم که دائماً در هراسند که مبادا فرصت از دست برود.
  • یکی از اصولی که به انهدام هر نوع فرهنگ و سلیقه متعالی می انجامد آن است که انجام هر کاری بهتر از این است که هیچ کار نکنی.
  • اندیشمند نیاز به تایید یا تجلیل دیگران ندارد، به شرط آنکه او از تایید و تجلیل خود مطمئن باشد.
  • در گذشته انسان می خواست شهرت پیدا کند، اما امروز این کار دیگر کافی نیست، زیرا بازار بیش از حد گسترده شده است.
  • اکنون باید با جار و جنجال چیزی را فروخت و در نتیجه، بهترین حنجره ها پاره می شوند تا بهترین کالاها با فریاد و سر و صدای خراشیده عرضه شوند.
  • بخش بزرگ فعالیت فکری ما بی خبر از ما و ناآگاهانه رخ می دهد.
  • در اعماق وجود ما قهرمانی نهفته است.
  • عشق نیز باید آموخته شود.
  • هیچ کس به اندازه خودش برای خود غریبه نیست.
  • قاطعیت قضاوت اخلاقی شما می تواند به طور دقیق، دلیلی بر ضعف شخصیت شما یا فقدان فردیت شما باشد. “نیروی اخلاقی” شما ممکن است ریشه در کله شقی شما یا در ناتوانی شما در تدوین آرمانهایی جدید داشته باشد.
  • اگر شما دقیقتر فکر کرده بودید، اگر بهتر مشاهده کرده بودید و بیشتر فهمیده بودید، دیگر در تمام شرایط، فلان کار را “وظیفه” و فلان چیز را “وجدان” نمی خواندید.
  • زنده باد صداقت ما.
  • ماهیت احساس دلسوزی آن است که رنج دیگران را از حالت کاملاً خصوصی آن خارج می کند.
  • ترسها، محرومیتها، فقر، نیمه شبهای جانکاه روح، ماجراها، مخاطره ها و اقدامهای نافرجام برای من و تو به همان اندازه ضروری هستند که نقیض آنها.
  • پنهان زندگی کن تا بتوانی برای خود زندگی کنی.
  • جهان گرچه پر از چیزهای زیباست، اما در ارائه لحظات زیبا و بهره برداری از چیزهای زیبا بسیار بخیل است. شاید همین بُخل، بزرگترین لطف زندگی باشد.
  • در قلمرو دانش، یقین و اعتقادهای بی چون و چرا جایی ندارند.
  • هیچ قدرت و اعتلای انسانی وجود ندارد که نوع جدیدی از برده داری را طلب نکند.
  • “خواست حقیقت” به معنای “خواست فریب نخوردن” نیست، بلکه الزاماً به معنای “خواست فریب ندادن دیگران و فریب ندادن خویشتن” است؛ چیزی که ما را به قلمرو اخلاق می کشاند.
  • مسایل بزرگ نیاز به عشقی بزرگ دارند و تنها روحیه های قوی، شفاف، مطمئن و با بینایی مستحکم قادر به داشتن این عشق بزرگ هستند.
  • دنیا آنگونه که خیال کرده ایم نمی ارزد؛ این تقریباً مطمئن ترین حقیقتی است که بدگمانی ما در نهایت به دست آورده است.
  • هر اندازه کمتر توان فرماندهی داشته باشیم، بیشتر می خواهیم فرمان پذیر و تحت تسلط باشیم.
  • دانشمند اساساً و ناخواسته نماینده اندیشه دمکراتیک است.
  • هیچ چیز دمکراتیک تر و مردمی تر از منطق نیست؛ ملاحظه هیچ کس را نمی کند و ریز و درشت را درون یک کیسه می ریزد.
  • کسی که “اقرار می کند” از بند خود آزاد می شود و آن کس که به گناه خود “اقرار می کند” فراموش می کند.
  • مفاهیم خاص از دل یکدیگر بیرون می آیند.
  • آه که پرهیزکاری چه خوب آنچه را که نداریم پنهان می کند.
  • آیا حکمت مخفیگاهی نیست که فیلسوف برای گریز از… اندیشه خود را در آن پنهان می کند؟
  • من خیال می کنم که هیچ چیز مانع از آن نیست که یک دیپلمات خوب تبدیل به بازیگر عالی شود، جز نگرانی از مرتبه و وقار.
  • مسئله شعور و آگاهی (یا به طور دقیق تر شناخت خویشتن) از زمانی برای ما مطرح می شود که متوجه می شویم از چه راهی می توانستیم از آن فرار کنیم.
  • مفهوم کلیسا نمی تواند به قوت خود باقی باشد، مگر آنکه بپذیریم روح الهام بخشی که این کلیسا را بنا نهاده زنده است، آن را می سازد و همواره در آن سکنی می گزیند.
  • هنر معاشرت با انسانها عمدتاً بر مهارتی استوار است (نیاز به آموزشی طولانی دارد) که به کمک آن قادریم غذایی را که به طبخ آن هیچ اعتمادی نداریم بپذیریم و آن را ببلعیم.
  • ما هم با آدمها معاشرت می کنیم و با هم متواضعانه لباسی را بر تن می کنیم که با آن ما را می شناسند، درباره ما قضاوت و ارزیابی می کنند و به دنبال ما می گردند و چنین ملبس وارد اجتماع می شویم؛ یعنی به سرزمین نقابداران که دوست هم ندارند آنها را برملا کنیم.
  • دنیای منحصراً مکانیکی دنیایی ابلهانه است! مگر “ارزش” قطعه موسیقی را می توان با رقم و شماره اندازه گرفت؟
  • وظیفه ما پیش از هر چیز آن است که خود را با دیگری اشتباه نگیریم.
  • آنچه می شنوید، دست کم آوایی تازه است.
  • کسی که بی وقفه خلق می کند، کسی که چیزی جز آبستن شدنها و زایشهای روح خود نمی شناسد، دیگر فرصت فکر کردن به خود و مقایسه خود و اِعمال سلیقه خود ندارد.
  • هر هنر و فلسفه ای می تواند دارویی شفابخش برای زندگی، یاور و نیرویی برای رشد آن و مرهمی برای مبارزه ها باشد.
  • ما ثروتمندان و گشاده دستانِ ذوق و اندیشه، چشمه سارانی در گذرگاه ها را می مانیم که نمی توانیم مانع شوبم عابران از آب ما برندارند و متاسفانه هر بار هم که بخواهیم، توان دفاع از خویش را نداریم.
  • دانش رشد می کند و دانشمندترین افراد در میان ما در آستانه کشف این حقیقت قرار گرفته اند که چیز زیادی نمی دانند.
  • اگر بنا بود که دلایل خود را همراه داشته باشم، آیا نمی بایست اکنون توشه دانی از یادبودها می بودم؟
  • در هنگام لزوم نه تنها مشکلات و حوادث ناگوار را صبورانه بپذیر و تحمل کن، بلکه آنها را دوست بدار.
  • جنایتکار اغلب به کفایت، شایسته کار خویش نیست و به همین دلیل، آن را خوار می دارد و بدنام می کند.
  • وکلای جنایتکار به ندرت هنرپیشگی کافی را برای آن دارند که از جنبه هراس انگیز و زیبای جرم به نفع مجرم بهره جویند.
  • خودپسندی ما زمانی به نهایت جریحه دار می شود که غرور ما زخم خورده باشد.
  • می خواهی دل او را به دست آوری؟ تظاهر کن که دچار تشویش می شوی… .
  • آنجا که عشق یا نفرت اهمیتی ندارد، زن نقشی میانه بر عهده می گیرد.
  • دوره های بزرگ زندگی ما آن زمانی است که جسارت می یابیم و بدترین حالتها را نیک ترین می نامیم.
  • خواست چیرگی بر حسی عاطفی در نهایت خود خواسته یک یا چند حس عاطفی دیگر است.
  • گونه ای از بی گناهی در شگفت زدگی هم وجود دارد و کسی دستخوش آن می شود که فکر نکرده باشد او نیز ممکن است شگفت زده شود.
  • انزجار از کثیفی ممکن است چنان شدید باشد که ما خود را پاک نکنیم، یعنی توجیه نکنیم.
  • شهوت اغلب چنان روییدن گیاه را تسریع می کند که ریشه ضعیف می ماند و به آسانی می توان آن را از زمین بیرون کشید.
  • شادکامی از ستایش در برخی از افراد، گونه ای از احترام قلبی و در حقیقت اقدامی بر ضد خودپسندی عقل است.
  • آن کس که شادمانه گام بر هیزم گردآورده برای سوزاندنش می نهد، بر درد غلبه نمی کند، بلکه بر احساس درد در جایی چیره می شود که انتظارش می رود.
  • هر قومی، دورویی خاص خود را دارد و آن را فضیلت می نامد؛ یعنی بهترین ویژگی خویش را که دارند، نمی شناسند و نمی توانند بشناسند.
  • بدیهی است که نام ارزش های اخلاقی را در همه جا ابتدا بر انسانها و بعدها بر رفتارها اطلاق کرده اند.
  • توان خواهی می تواند بر گذشت زمان پیروز شود.
  • برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت، جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند.
  • اگر ناگزیر شویم نظر خود را در مورد کسی تغییر دهیم، به خاطر این زحمتی که فراهم کرده است، انتقام سختی از او خواهیم گرفت.
  • حقیقتی که تو قصد آموختن آن را داری، هر چه انتزاعی تر باشد، باید حواس خود را بیشتر جلب آن کنی.
  • مرد و زن در باب یکدیگر اشتباه می کنند و در نتیجه به خویشتن احترام می گذارند و عشق می ورزند (یا درست تر آن است که بگوییم به آرمان خویش عشق می ورزند). از این رو، مرد به دنبال زنی آرام است، اما زن درست بسان گربه ای که خوب حفظ ظاهر آرام را تمرین کرده است، بس ناآرام است.
  • ما را برای فضیلت ها بیشتر کیفر می دهند.
  • آن کس که نتواند راه دستیابی به آرمان خویش را بیابد، راحت تر و گستاخانه تر از کسی زندگی می کند که آرمانی ندارد.
  • تمام امور باور کردنی، وجدان راحت و ظاهر حقیقت از راه حواس پدید می آید.
  • یکی به دنبال قابله ای برای زایش اندیشه هایش است و دیگری به دنبال کسی که به او یاری رساند و به این ترتیب، گفتگویی خوب پدید می آید.
  • در آمد و شد با دانشمندان و هنرمندان به آسانی مرتکب خطا می شویم، زیرا در پس وجود دانشمندانی جالب توجه، اغلب انسانی میان مایه را می یابیم و در پشت هنرمند میان مایه، اغلب انسانی بسیار جالب توجه.
  • ما در خواب و رویا انسانی را می آفرینیم و به او جان می دهیم و بعد هم در آمد و شد با او، این موضوع را از یاد می بریم.
  • اگر بند گسسته نشد، نخست باید آن را با دندان گشود.
  • مهمترین سخن تربیتی که شنیده ام: « در عشق حقیقی، روح، جسم را در آغوش می کشد. »
  • آن کس که با هیولاها می جنگد، باید مراقب باشد که خود به هیولا بدل نشود. اگر مدتی طولانی به پرتگاهی بنگری، پرتگاه نیز به تو چشم می دوزد.
  • برای دستیابی به هر جهان متعالی باید پرورده شده باشیم.
  • خوشا به حال فراموشکاران؛ زیرا آنان از پس حماقت های خویش نیز برمی آیند.
  • گفتن چنین عبارتی که «هر آنچه حق یکی باشد، حق دیگران هم هست»، کاری غیر اخلاقی است.
  • خودپسندی ما از آنچه به بهترین نحو انجام می دهیم، می طلبد که آن را سخت ترین کار بدانیم و این، سرمنشاء بسیاری از امور اخلاقی است.
  • در باب مقایسه کلی زن و مرد می توان گفت که اگر زن غریزه ایفای نقش دوم را نداشت، هرگز در آرایش خود به این سان نبوغ نمی یافت.
  • آموختن ما را دگرگون می کند و همان کاری را انجام می دهد که تغذیه می کند؛ یعنی تنها ما را حفظ نمی کند.
  • آیا حقیقت ندارد که در کل، “زن” را تاکنون خود زنان بیش از دیگران تحقیر کرده اند.
  • کسی دوستدار حقیقی زنان است که امروزه به آنها بگوید : زنان در باب زنان سکوت کنند!
  • آنچه را زمانی بد می دانیم، معمولا پس مانده امری نابهنگام است که زمانی آن را نیک می دانسته ایم؛ نیاکان آرمانی کهن.
  • این نشان هوشیاری هر ملتی است که خویشتن را ژرف، ناشی، نیکخواه، صادق و به دور از هوشیاری بداند یا چنین وانمود کند.
  • دوری از صدمه، زورگویی، چپاول متقابل و همسویی خواست های خود با دیگران ممکن است در مفهوم کلی بین افراد بدل به رسمی نیکو شود، به شرط آنکه شرایط آن فراهم باشد.
  • انسان والا در وجود خویش برای فرد قدرتمند و نیز آن کسی ارزش قایل است که قدرت چیرگی بر خویشتن را دارد و زمان سخن گفتن و لب فرو بستن را می شناسد، با علاقه بر خود سخت می گیرد و به سختگیری بسیار احترام می گذارد.
  • باور به خویشتن، افتخار به خویشتن و خصومت و مسخرگی نسبت به ایثار، از جمله بدیهی ترین ویژگی های اخلاق والاست، درست همانند کم ارزش دانستن و احتیاط نسبت به همدردی و دلی مهربان.
  • فرد خودپسند از هر نظر نیکی که درباره خود می شنود، خوشحال می شود (بدون توجه به سودمندی و یا اصولا درستی یا نادرستی آن) و از هر نظر بدی ناراحت می شود؛ زیرا خود را تسلیم هر دو می کند.
  • آن کس که نمی خواهد بلندای انسانی را ببیند، با تیزبینی به امور پست و ظاهری در این انسان می نگرد و راز دل خویش را فاش می کند.
  • هر بار که ساخت خانه خود را به پایان می رسانیم، می بینیم که ناخودآگاه، کاری را آموخته ایم که باید پیش تر می آموختیم؛ یعنی پیش از شروع به ساخت خانه.
  • اصولا زمانی پوچی برای چیزی معنا پیدا می کند که برای آن، هدفی تعریف کنیم و اگر بدانیم هدفی در کار نیست، به پوچی هم نخواهیم رسید.
  • او مرا می ستاید، پس به من حق می دهد. این خریّت در نتیجه گیری، نیمی از زندگی ما گوشه نشینان را تباه می کند. زیرا خران را به همسایگی و دوستی با ما وا می دارد.
  • عینکی تیره بر چشم زنیم، زیرا گاهی نباید هیچ کس، چشمان و هیچ بنی بشری، “کنه” وجود ما را ببیند.
  • باید بر چهار فضیلت خویش یعنی دلاوری، نگرش ژرف، همدردی و تنهایی چیره ماند.
  • تنهایی از دیدگاه ما فضیلت، گرایش و اجباری متعالی به پاکی است.
  • هر جماعتی، به گونه ای، در جایی و زمانی، “فرومایه” می شود.
  • نور دورترین ستارگان، دیرتر از همه به انسان می رسد و تا زمانی که نرسیده است، انسان انکار می کند که در آنجا ستارگانی وجود دارد.
  • آیا می کوشی که ده بار یا صد بار دو چندان شوی؟ نکند بَهرِ خود مریدان بسیار می جویی؟ پس می باید ظرفهای تهی ( هیچ ) را بجویی.
  • خسته دلان خورشید را سرزنش می کنند، برای آنها ارزش درخت به سایه است.
  • آن کس که همیشه شاگرد باقی می ماند، زحمت های آموزگارش را به خوبی جبران نمی کند.
  • ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم تاثیرگذار هستیم.
  • اینجا چشم انداز باز است و جان بر بلندا! اما انسانهایی خلاف این وضعیت هم هستند که آنها هم بر بلندی اند و چشم اندازی باز دارند، اما به پایین می نگرند.
  • روح والا به خویشتن احترام می گذارد.
  • از نوشته های هر گوشه نشینی، بخشی از پژواک بیابان و نجواها و نگرش های هراسان به تنهایی شنیده می شود.
  • هر اندیشمند ژرفی از سوءتفاهم در باب خویشتن بیشتر می هراسد تا فهمیده شدن.
  • فیلسوف موجودی است که اغلب از خود می گریزد و می هراسد، اما کنجکاوتر از آن است که دیگر به حال خویش باز نگردد.
  • سرخورده سخن می گوید: « تنها به پژواک سخن خویش گوش فرا داده بودم و ستایش ها را می شنیدم. »
  • غریزه، خانه که می سوزد، حتی نهار را فراموش می کنیم. آری، اما بعد بر خاکسترها نهار را خواهیم خورد.
  • کسی که می داند چرا زندگی می کند، چگونه زندگی کردن را هم می شناسد.
  • باید از دگم گرایی ها در اندیشه ی فلسفی دوری کرد.
  • برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت، جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند.
  • کسانی که دلایل منطقی را به شهود متصل می کنند راه به خطا رفته اند.
  • نمی توان از همساز بودن با طبیعت، یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بیرحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بیرحم باشد.
  • فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنا بر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این، همان روا داشتن استبداد بر دیگران است.
  • فلسفه همان خواست قدرت است؛ همان خواست علت نخستین.
  • قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت، اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است.
  • انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند؛ وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش روی می آورد.
  • کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.
  • مرد، خواهان حقیقت است، اما زن موجودی سطحی نگر می باشد.
  • یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار؛ او کمال بخش نیست، سرآغاز هم نیست؛ او فردی بی خویشتن است.
  • همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر، اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینیِ افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و بر پایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.
  • جنبش تساوی خواهی زنان موجب می گردد که زن از زنانه ترین غرایز خود دور شود.
  • بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم.
  • بشر به دلیل کسب قدرت به دنبال شناخت است، نه به دلیل تشنگی عقل ناب.
  • با هر که بدی کردی تا دم مرگ از او بترس.
  • حرف کسانی که می گویند عشق به دور از خودخواهی است خنده دار است؛ زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.
  • اختلاف طبقاتی از ضرورتهای جامعه است، چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر، کمیاب تر، دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.
  • آدمی با رنج عمیق درونی از دیگران جدا می شود و والا می گردد. انسان های آزاده، دلِ شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند.
  • فرد خلوت نشین می گوید که حقیقت در کتابها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن؛ چون می داند کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.
  • لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است، اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید.
  • باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه، معین، ارزشی بیشتر از نامعین دارد؛ همان گونه که ارزش نمود کمتر از حقیقت است.
  • نمی توان گفت آنچه برای یک نفر سزاوار است برای فرد دیگر هم سزاوار می باشد. برای مثال، انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی است.
  • کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند، اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران همدردی کنند. کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.
  • برخلاف “اندیشه های مدرن” درباره ی زن و مرد، آموزش درست در مورد رابطه ی جنس ها را باید در فرهنگ های شرقی یافت.
  • اندیشه های ما، آری و نه گفتن های ما و اگر و اما گفتن های ما، همه با همان ضرورتی از درون ما رشد می کنند که میوه از دل درخت؛ به هم مربوط و با هم خویشاوندند و همه از یک اراده، یک وضع جسمانی، یک خاک و یک خورشید نشان دارند.
  • اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری، ریشه و بنیاد جامعه است، اما این خواست نفی زندگی است؛ چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند.
  • براستی؛ ای کاش جنون شان را حقیقت نام بود، یا وفاداری و یا عدالت؛ اما دریغ که فضیلت شان در خدمت دراز زیستن و آسودگی نکبت بار است.
  • انسان باید والاترین آرمانهایش را دنبال نموده و هر لحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد، بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت.
  • شاد ماندن به هنگامی که انسان در گیرودار کارهای ملال آور و پر مسئولیت است، هنر کوچکی نیست.
  • باری؛ بدترین چیز خرد اندیشی است. به راستی؛ شرارت به که خرداندیشی!
  • باور چیست؟ از کجا سرچشمه می گیرد؟ هر باور، چیزی را حقیقی انگاشتن است.
  • حتی از میان دلیرترین کسان مان، چه اندک اند آنان که دانایی خویش را تاب توانند آورد.
  • اگر دانش ما تا این اندازه به بی طرف بودن خود می نازد، از آن رو است که جز کنجکاوی ناسالمِ ناتوانان چیز دیگری ندارد.
  • افزونی دانش گذشته و افزونی تاریخ، انسان را پژمرده و بزدل خواهد ساخت. در حالی که انسان باید قادر باشد گذشته را به خدمت حال دربیاورد. البته اگر بتوانیم خوب یاد بگیریم که تاریخ را وسیله ای برای زندگانی قرار دهیم.
  • کمابیش هر چیزی که وجود دارد در معرض نابودی است؛ زندگی، خود چیزی جز ستیزه و جدال ارزشها و مبارزه برای نابودی اندیشه ها و آرمانها نیست.
  • خودستایی مایل است که به وسیله ی شما اعتماد به خود را بیاموزد. او از نگاههای شما تغذیه می کند و در دستهای شما تعریف و تمجید نسبت به خود را می بلعد.
  • در مدارس، اندک نشانی از آموزش اندیشه کردن نمی توان یافت؛ حتی در دانشگاه ها؛ حتی در میان شناخته ترین فیلسوفان؛ آری می بینم که منطق به عنوان یک نظریه، کار و تکنیک دارد به سستی می گراید.
  • این تاج مرد خندان، این تاج گل سرخ را من خود بر سر نهادم. من خود خنده ی خویش را مقدس خواندم. بهر چنین کاری هیچ کس دیگر را امروز چندان که باید نیرومند نیافته ام.
  • اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی، آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می اندازند.
  • آرزو کردن چه قدر فرحبخش است، اما وقتی به آرزوی خود رسیدیم، شادی از درون ما رخت برمی بندد.
  • برای گله ی انسانی تمام نشانه های ابرانسان، چون نشانه های بیماری یا دیوانگی پدیدار می شوند.
  • شاعران همه باور دارند که هر گاه کسی بر چمن یا بر دامنه ای خلوت دراز بکشد و گوش کند، از آن چیزهایی که در میان زمین و آسمان است چیزی دستگیرش نخواهد شد.
  • ارزشها و تغییرات آن به افزایش قدرت کسانی که ارزشها را مقرر می دارند؛ مربوط می شوند. میزان ناباوری؛ میزان آزادی اندیشه ی مجاز بیانی از افزایش قدرت است. هیچ انگاری، آرمانی متعلق به بالاترین درجه ی قدرتمندی روح است و سرشارترین زندگی، گاهی ویرانگر و گاهی ریشخند آمیز.
  • آسوده خاطر می شود. آدمی مشتاق نیکبختی نیست؛ تنها انگلیسی چنین است.
  • آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش: همه چیز پوچ است؛ همه چیز یکسان؛ همه چیز رو به پایان!
  • آن کس که نداند خواست خویش را در چیزها چگونه بگمارد؛ دست کم معنایی بر آن خواهد افزود … و از آن، این پندار زاده می شود که گاهی در آن خواست بنیاد باوری بوده است.
  • آن مغرور، حتی از اسبی که کالسکه اش را پیش می راند بیزار است.
  • با شوخ طبعان نیک می توان شوخی کرد؛ آن که غلغلکی است به سادگی می توان غلغلک اش داد.
  • “من می خواهم”، بانگ خوشی دارد و خوشتر از آن، “من دوست می دارم.”
  • بی نیازی ارزان است، بخت بهایی ندارد؛ پس به جای نشستن بر طلا بر سرین خویش می نشینیم.
  • مرگ، خود، بهترین دلیل آسمانی بودن انسان است.
  • آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود، آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت. دیر زمانی است که بردگی و خودکامگی در زن نهان گشته اند، از این رو زن را توانِ دوستی نیست؛ او عشق را می شناسد و بس.
  • افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد که همه باورها؛ همه چیزی را حقیقی انگاشتن ها، لزوماً به خطا می روند؛ به این علت ساده که هیچ دنیای حقیقی در کار نیست. چنین است یک ظاهر دورنمایی که از درون ما سرچشمه گرفته است.
  • آزادی ابر انسان تنها در صورتی حقیقی است که در زمان فراشد [ =فرا رفتن ] و در ساختن آینده ای بر پایه ی گذشته عملی شود.
  • بینوایان دارویی جز امید ندارند.
  • یک ساعت کوهنوردی، از یک قدیس و یک ابلیس، دو برادر می سازد.
  • انسان ستمکارترین حیوان است.
  • در دنیا زندگیهای تلخ و مرارت باری هم هست که مرگ برای صاحبانش سعادت است.
  • هزار تلاش انسان به اندازه ی یک تقدیر کارساز نیست.
  • فرزانه ترین انسانها برای آسایش خاطر من چنین گفته اند: دریغا کاش امروز نیز چنین می بود! زیرا شر بهترین نیروی انسان است.
  • مردم دنیا دو دسته اند: یکی زیر دستان و دیگر، بزرگان اصالت. شرف متعلق به بزرگان است و آنها غایت وجود بوده و زیردستان، ابزار اجرای هدفهای ایشان هستند. پیشرفت دنیا و بسط زندگی انسان به وسیله ی بزرگان و سرداران صورت می پذیرد که اندک شمارند.
  • آیا بهتر نیست که انسان گرفتار یک قاتل و جانی شود تا اینکه در رویاهای یک زن شهوت پرست فرو رود.
  • هر چقدر اوج بگیری از نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر می رسی.
  • هنگامی که قصد انجام کاری را کردید، باید درهای تردید را به طور کامل ببندید.
  • مردم خودشان را با هر چیز خسته می کنند، مگر با فهم و اندیشه.
  • بشر امروز در پرستش بتان می زید؛ بتان عرصه ی اخلاق، بتان گستره ی سیاست، بتان عرصه ی فلسفه. خدایانی کاملاً باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند. از این روی از راه راست بیراه گشته و همواره بر این باور پا می فشرده و از آن چنان جانبداری کرده تا اینکه به فرجامش رسیده اند؛ جایگاهی که از همان ابتدا به نیستی و فنا چشم داشت.
  • همو که با اهریمنان به نبرد برمی خیزد باید بر حذر باشد که در این فرآیند خود به اهریمنی تبدیل نشود. در هنگامه ای که تو به خاک می نگری، خاک نیز به تو می نگرد.
  • جنگ، قانون ابدی زندگی است و صلح، آسایش میان دو جنگ است.
  • با آدمیان زیستن دشوار است، زیرا خاموش ماندن بسی دشوارتر است.
  • از زمانی که جستجو مرا به ستوه آورد، یافتن آموختم و از زمانی که باد از من روی گرداند، در همه ی بادها بادبان می گشایم.
  • بدترین آموزگار آن است که شاگردانش تا ابد شاگرد باقی بمانند.
  • عشق، خطری است در کمین تنهاترین کس، عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس! براستی؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق!
  • اگر بگویند که من انسانم این پیشداوری است. اما در میان انسانها نیز زندگی کرده ام و با هرچه که انسانها احساس می کنند آشنا هستم، از چیزهای کوچک تا بزرگ.
  • بین مردمان کوچک، دروغگویی فراوان است.
  • چیزی که ویرانم کند، نیرومندترم خواهد ساخت.
  • بسیاری از افراد در پیگیری راهی که برگزیده اند، لجاجت و یکدندگی می کنند و تنها تعداد بسیار اندکی در پی هدف هستند.
  • اگر ما “بی دل و جان” هستیم؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم؛ بلکه اکنون با همه ی انواع “تمنیات” روبروییم. با خشمی ریشخندآمیز در آنچه “آرمانها” می نامیم، در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظه هایی وجود دارند که نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را که “آرمانگرایی” نام دارد، مهار کنیم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه، نیرومندتر از خشم فرد بی دل و جان است.
  • انسان برتر از ابرانسان بسیار دور است.
  • در حقیقت، غیبت تجلی رشک و نفرت فرو خورده ی گروههای محروم اجتماعی است.
  • زمین روزی از آن ابر انسان می شود.
  • پریشانی من از این نیست که به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.
  • بشر امروز در پرستش بتان می زید، بتان عرصه ی اخلاق، بتان گستره ی سیاست، بتان عرصه ی فلسفه. خدایانی کاملاً باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند.
  • آسودگی، مادر هر روانشناسی است؛ آنگاه آیا هر روانشناسی تباهی است؟
  • تکبر، آسانترین راه برای از بین بردن سرافرازی ها است.
  • بطن هستی با انسان جز به صورتِ انسان سخن نمی گوید.
  • سیاستمدار انسانها را به دو دسته تقسیم می کند: ابزار و دشمن؛ یعنی تنها یک طبقه را می شناسند و آن هم دشمن است.
  • برادران آیا من سنگدلم؟ باری من می گویم هرچه را که افتادنی است می باید بیشتر زور داد! هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد! چه کسی می خواهد آن را نگاه دارد؟ باری من می خواهم آن را بیشتر زور دهم!… به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید.
  • یک فرد رمانتیک، هنرمندی است که ناخشنودی والای او نسبت به خودش، وی را آفرینش گر می سازد؛ کسی که از خودش و جهانش به دور می نگرد؛ به پشت سر می نگرد.
  • مبادا شما را چنین در نظر آید که در کارهایتان دون پایه و خوارید؛ بلکه چنین سزد که آن را به زمان رخدادنش واگذارید! …که نکوهش وجدان، خاموش گردانیدن اندرون بایسته نیست.
  • از آنجا که جهان حقیقی وجود ندارد، به ضرورت هر باور و هر فرضی بر درستی، نادرست است.
  • نمی توان از همساز بودن با طبیعت، یک اصل اخلاقی برای خود ساخت؛ باید بر فریب حواس خود پیروز شویم.
  • علم، جهان را توضیح نمی دهد، بلکه تفسیر می کند و در حقیقت، معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت.
  • درست است که ما عاشق زندگی هستیم؛ اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم؛ بل از آن رو که خو کرده ی عشقیم. عشق هیچ گاه بی بهره از جنون نیست، اما جنون نیز هیچ گاه بی بهره از خرد نیست.
  • نیرومند، پیروزمند است؛ این هنجاری جهان گستر است. از حق و باطل به معنای عام حرف زدن، سخن پوچ است. هیچ خشونت، ناموس ربایی، بهره کشی یا ویرانگری در ذات ستمگرانه نیست، چرا که زندگی در ذات خشونت بار و ناموس ربا و بهره کش و ویرانگر است و جز آن گمان پذیر نیست.
  • دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد؛ شرمسار شود و پرسد: نکند قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست.
  • دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت؛ زیرا که یک فضیلت، چنبری استوارتر برای در آویختن سرنوشت است.
  • خود را جایی درگیر کن که فضیلتِ دروغین به کار نیاید، چنان جایی که آدمی در آن، همچون بندباز بر رویِ بند، یا می افتد یا سرِ پا می ماند، یا راه به بیرون می برد… .
  • اگر دشمن دارید، بدی او را با خوبی پاسخ ندهید؛ زیرا این امر موجب شرمساری او می گردد، بلکه به او وانمود کنید که با این عمل خود به شما خدمت کرده است.
  • بشر حق انتخاب ندارد، چون محکوم و مجبور به سرنوشت است.
  • پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم.
  • جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم.
  • تکبر، زاییده قدرت مادی است و فروتنی، زاییده ضعف معنوی.
  • خیر نباید همگانی باشد، وگرنه دیگر خیر نیست؛ زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند.
  • باید بر فریب حواس خود پیروز شویم.
  • جهان هیولای انرژی است که آغاز و پایان ندارد و تنها خود را دگرگون می سازد.
  • بدترین پاداش یک استاد این است که دانشجویانش تا ابد شاگرد وی باقی بمانند.
  • آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند.
  • بلندپروازی من آن است که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید.
  • حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش.
  • انسان موجود عجیبی است! اگر به او بگویید در آسمان خدا یکصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد، بی چون و چرا می پذیرد. اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند رنگی نشوید، بی درنگ انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود.
  • استعداد، آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش رو به کاستی نهاد، آنچه هست نمایان می شود.
  • اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید و خود را بیابید و تنها آنگاه که همگی مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم آمد.
  • از خردمندان می خواهم که به دنبال حقیقت نروند، چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.
  • از آنچه با عظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی دور بودن از آرایش و آلایش.
  • بدترین خوانندگان کتاب، کسانی هستند که چون سربازان غارتگر عمل می کنند؛ یعنی از هر جا که دستشان برسد، تکه ای بر می دارند.
  • انسان های آزاده، دل شکسته و پر غرور، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند.
  • آن کس که نمی تواند فرمان دهد بایستی فرمان ببرد.
  • آنچه آدمی را والا می سازد، مدت زمان احساس های والا در اوست، نه شدت آن احساس ها.
  • بشر برای فرار از خدا، طبیعت را عامل همه چیز می داند و در طبیعت، قانونی در کار نیست، بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند.
  • با رنج عمیق درون، آدمی از دیگران جدا می شود و سرافراز می گردد.
  • باید در محدوده امکانات زمینی بیافرینیم و در آفرینش به زمین وفادار بمانیم.
  • اراده زندگی برتر و نیرومندتر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ، اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!
  • آدمی به دلیل نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرار می کند.
  • ارزش یابی هر چیز بستگی به توان خواهی آن دارد.
  • جهان تنها همین دنیای ظاهر است و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست.
  • آرزو ریشه حیات ماست. اگرچه این ریشه بتدریج حیات ما را می سوزاند، اما همین ریشه مایه زندگی است.
  • شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد؛ تنها انسان است که به شدت رنج می برد و ناگزیر است خنده را بیافریند.
  • انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد.
  • آرامش همیشگی نیز کسل کننده است؛ گاهی طوفان هم لازم است.
  • آرامترین کلماتند که طوفانی را با خود به همراه می آورند. افکاری که با پای کبوتران پیش می آیند، جهان را تسخیر می کنند.
  • از ابر انسان است که انسان های برتر، دلگرمی و شجاعت می گیرند.
  • آن که اینجا یارای خندیدنش نیست، نباید بخواند! زیرا “موجود فرومایه ای” در جانش است که نمی خنداندش!
  • آدمهای حقیر، انسانهای والا را دیوانه می پندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنایی جذب می شوند؛ چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند.
  • زمانی قلبا به او (دوست) نزدیکتری که در برابر او مقاومت و ایستادگی کنی.
  • ارزیابی یعنی آفرینش.
  • هیچ انگاری، آرمانی متعلق به بالاترین درجه قدرتمندی روح است و سرشارترین زندگی، گاهی ویرانگر و گاهی ریشخندآمیز است.
  • انسان باید بهتر و شریرتر شود، من چنین می آموزانم! شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابر انسان نیاز است.
  • حقیقت مانند آب دریا است؛ چون نمک آب دریا زیاد است، تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود، مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.
  • ذهن و اندیشه مسئول به خطا افتادن بشر است.
  • فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود، زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را به طور کامل با زبان بیان کرد.
  • کسی که جنگجو است، باید همواره در حال جنگ باشد؛ چون در زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.
  • کسی که آرمان نداشته باشد، کمتر بی بند و بار است تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند.
  • نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم، بلکه از فرد برابر با خود یا بهتر از خود متنفریم.
  • هر اخلاق و دستور اخلاقی، طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد؛ زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند.
  • کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند، اگر ما اشتباهاتشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد؛ حتی اگر دوست ما باشند.
  • پاکی نفس، جدایی می آورد.
  • دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است.
  • با دیگران بودن، آلودگی می آورد.
  • چهار فضیلت انسان والا عبارت است از : دلیری، درون بینی، همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود.
  • عشق، فریبنده و ویرانگر است نه نجات بخش.
  • نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم. احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها به معنای رد کردن زندگی است.
  • ضمن مطالعه کتاب سعی کنید همچون صیادی چیره دست به صید افکار خوب بروید و افکار کهنه و پوسیده را یکسره به دور اندازید.
  • آن که آفرینندگی و نو آفرینی می خواهد، در نیک یا بد، ناگزیر نخست می باید با نیست و نابود کردن ارزشها آغاز کند.
  • زندگی بدون موسیقی، اشتباه است.
  • در کوهستان کوتاهترین راه از قله ای به قله دیگر است، اما برای گذشتن باید پاهایی دراز داشت.
  • مرد حقیقی خواستار دو چیز است : خطر و بازی. از این رو زن را به عنوان خطرناک ترین بازیچه ها می طلبد.
  • سعی نکن بر ضد جریان باد، آب دهن اندازی.
  • اندیشه داشتن؟ باشد! از آن به سروری می رسم! اما اندیشه ورزیدن را خوش دارم فراموش کنم!
  • نمی خواهم برده باشم؛ نه اکنون، نه هیچ وقت!
  • آن را که خبرهاست برای روز مبادا، بسیار می خموشد در خود، آنکه روزی، می خواهد آذرخشی برافروزد، باید که دیری ابر باشد.
  • اصیل ترین غرایز را تامل، شریف می گرداند.
  • بندی که به دست نمی بُرد، با دندانش ببُر.
  • سر که شوخ طبعی را به چیزی نگیرد، در دل، اخگری نمی افروزد!
  • خوش دارم هوشیار باشم نه به بانگی بیگانه.
  • همانجا که ایستاده ای، ژرفا را بکاو! آن پایین، چشمه ای است! بگذار مردان تاریک فریاد برآورند: “همواره در آن پایین، دوزخ است!”
  • فضیلت های ما نیز باید آرام بخرامند؛ چون شعرهای هومر، که سبک می خرامند.
  • تندرست آن کسی است که فراموش کرد.
  • بر دشت های هموار درنگ مکن! بسیار بلندتر از آن نیز مرو! از نیم فراز زیباتر به دیده می آید، جهان!
  • می خواهی چشم و ذهن خود را مکدر [ =تیره ] نکنی؛ در پی آفتاب بدو در سایه!
  • بیزارم از روان های باریک؛ به گمانم هیچ نیکی و بدی بر آن نمی ماند!
  • گِرد خویش اگر چون خمره ی غلتانی نگردم؛ چگونه تاب آرم، بی سوختن، از پی خورشید دویدن را ؟
  • آن که هراسناک نیست، کسی را نمی هراساند؛ و تنها آن که هراس می افکند دیگری را ره می نماید.
  • می نگارد، می نگارد نابردبار، این یاوه ی [ = چرند و پرند ] حکیمانه اش؛ گویا قاعده چنین است، نخست بنگار، آنگاه فلسفه بافی کن!
  • بیگانه با خلق و نیز سودمند برای خلق؛ راهم را این گونه می پویم، گاه آفتاب، گاه ابر و هماره بر فراز همین خلق!
  • اگر دارنده ی روحی، دوچندان مراقب خود باش! به خودت می کِشند، دوستت می دارند، بعد هم تو را می درند؛ روان های رمه ای! بدین سان روانت را از کف می دهی!
  • همه ی کامیابی ها بر زمین و دوستان، رهاورد نبرد اند! آری، برای دوست شدن به باورت نیاز است! یکی از این سه، دوستانند: برادران به وقت نیاز، بی تفاوتان در برابر دشمن و آزادگان در برابر مرگ!
  • آوازه، همه ی هوش و حواس ات را گرفته؟ پس این آموزه را در گوش گیر: هر از گاهی به دلخواه از ستایش روی بگردان.
  • تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر کاغذ.
  • این طبیعت کِی به نقش درمی آید؟ بی کرانه است، خردترین جزء آن! و سرانجام، نگارگر آن را می کِشد که می پسندد! چه را می پسندد؟ آنچه می تواند نقاشی کند!
  • برایت آرزومند لقمه ای چرب و هاضمه ای [ =گوارنده ] خوبم. کتابم را اگر بگواری، مرا نیز با آن فرو برده ای!
  • آن که به فراز می رود، ستایش شایسته ی اوست! اما کسی همواره از فراز می آید! حتی به دور از ستایش می زید؛ فرازنده اوست!
  • باید خموشی گزینی یا که سترگ سخن گویی.
  • بر من خشم مگیرید که خفتم، مرده نبودم، فقط خسته بودم.
  • بایستی دوباره به انبوهه ی مردمان بازآیی، در میان آنها سُفته و سخت شوی؛ تنهایی تباه می کند…
  • می خواهی بر بلندی ها خانه کنی؛ سنگینی هایت را به دریا فکن. فراموشی هنری ایزدی است!
  • کسی خواهد بود که بتواند حق ات را بدهد؟ پس حق ات را بگیر.
  • ای والا مردمان! از آن هنگام که امروز و دیروزی بوده است؛ روزگارانی اندیشه ور و روزگارانی اندیشه در بوده اند. این روزگار، چون بانوی بیماری است؛ رها کنیدش تا فریاد برآورد، خشم بگیرد، ناسزا گوید و میز و بشقاب را در هم شکند!…
  • آنچه پیرامونتان می زید به زودی در شما خانه می کند؛ عادت این گونه شکل می بندد. هر جا دیر زمانی بنشینی سنت ها سبز می شوند.
  • شکستنی ای؟ پس از دسترس کودکان دور بمان! زندگی، کودک شکستن است.
  • سطحی زرین باش، اشیاء خود را با نوشته ای زرین بر تو می نگارند.
  • زندان جایی بس امن است برای ناآرامان! چه آسوده به خواب می روند جانهای جانیان زنجیری! تنها وجدان داران از وجدان در عذابند!
  • شاعری که دانسته و خواسته می تواند دروغ بگوید، تنها قادر است از حقیقت دم بزند!
  • اریب می روند، بزرگان و رودخانه ها راهشان را، اما به سوی هدف خویش. نیکوترین جسارتشان، نهراسیدن از راههای اریب است.
  • بپا! دهل زنِ سرنوشت ات مباش! از راه پر هیاهوی هر ناموری به در آ!
  • همه چیز فرایند شدن را از سر گذرانده است؛ واقعیات جاودانی وجود ندارند، همان گونه که حقایق مطلق وجود ندارند.
  • وجه مشترک جهان و هنرمند این است که هر روز اشیا برای آنها تازه و گیرا هستند.
  • در درون انسان راستین، کودکی پنهان است؛ کودکی که می‌خواهد بازی کند.
  • دشمنان خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌های شما را به نمایش می‌گذارند.
  • در گفتگوی درازدامنه تر، فرزانه ترین کس نیز یکباره دیوانه می شود و سه باره، نابخرد.
  • جاه طلبی آدمیزاد، تا آنجا که من می شناسم اش، نمی پرسد بار دیگر چگونه رفتار کنم که رخصت [ =اجازه ی ] سخن گفتن داشته باشم: او همیشه سخن می گوید.
  • برای اینکه زیبایی رخسار، روشنی کلام، نیکی و استواری منش برجا بماند، سایه نیز همان اندازه ضروری است که نور.
  • همین که نور ناپدید می شود، پشت سرش سایه نیز غیب اش می زند.
  • حقیقت مانندی [حقیقت نمایی] نه حقیقت؛ آزادی نمایی، نه آزادی؛ همین دو میوه اند که به واسطه ی آنها نمی توانیم درخت معرفت را با معرفت با درخت زندگانی یکی کنیم.
  • برای سنجش ارتفاع کوهها، دشواری صعود بر آنها نمی تواند در این میان سنجه ای [ =سنگ ترازویی ] باشد.
  • بیش از همه، ظریفترین و کاری ترین حیوانات آماده ی رنج و سختی هستند.
  • ما چنان کج رفتاریم که حتی برخوردهایمان با گلها و حیوانات کوچک کمابیش همیشه قاتل گونه است.
  • آدمیان به مراتب به تصاویر اندیشه ی خود بسیار وابسته تر هستند تا به محبوبترین دلدارشان.
  • نیک تر نوشتن همزمان به معنای نیک تر اندیشیدن نیز هست.
  • هرگز آنچه را همه چیز دانان مغرور و آشفته سران می نویسند، نخوانید.
  • همانا هرکس خود را در آنجایی بیش از همه آزاد می انگارد که بیش از همه احساس زیستن می کند. به تعبیر دیگر، گاهی در شیفتگی، گاهی در وظیفه، گاهی در شناخت و گاهی در خوشباشی و هوس.
  • خوب است موضوعی را بی درنگ دوگانه بیان کنیم و به آن، یک پای راست و یک پای چپ بدهیم. بر یک پا حقیقت می تواند بایستد؛ اما با پای دیگر خواهد رفت و گردِ جهان خواهد گشت.
  • غارتگر و حاکم مقتدری که به گروهی وعده می دهد آنها را از غارتگران در امان بدارد، از بنیاد موجوداتی همسان هستند، فقط دومی به روشی متفاوت [ =دیگرگون ] از اولی به سود خود دست می یابد.
  • اخلاق بازرگان تماماً چیزی جز زیرکی اخلاق دزد دریایی نیست: تا آنجا که ممکن است ارزان خریدن، کمابیش رایگان خریدن و تا آنجا که ممکن است گران فروختن.
  • سکه ی یک فرانکی در دستِ وارثی رنجدیده، مزدور، بازرگان و دانشجو اشیایی کاملاً متفاوت [ =دیگرگون ] از هم هستند.
  • در دنیای عظیم پول، سکه ی تن پرورترین دارا، سودآورتر از سکه ی مرد بینوا و کارگر است.
  • شادمانی شریرانه از بدبیاری همسایه، گستاخانه ترین بیان پیروزی و بازتولید همسان سازی [برابری] است؛ حتی در درون والاترین نظام جهان.
  • بیشتر بزهکاران چنان به سراغ کیفرهایشان می روند که مادران به سراغ کودکانشان. صدها بار بزه کرده اند، بی آنکه عواقب ناگوار آن را احساس کنند. به ناگهان کشفی روی می دهد و پشت سرِ آن کیفر از راه می رسد.
  • به هر جا که به راستی دادگری راه یافته و به مرور زمان در آن جا نهادینه شده باشد، رشک ورزی به وجود می آید.
  • تمامی واژه ها و عبارت ها، واقعیت هایی هستند که گاهی آن مفهوم و گاهی مفاهیم بسیار، به یکیاره در آن چپانده شده است!
  • آدمی می خواهد [ بر آسیب رسان ] رنج و اندوه ببارد. به عکس، اندک نشانی از ایمن کردن خویش از زیان های بعدی، در منظر انتقامجو دیده نمی شود.
  • آزادترین و ظریف ترین شعور معمولاً تا بدانجا قد نمی دهد که میان دو امر، آنی را برگزیند که در گزینش آن به ناچار سود بیشتری باشد. ما در چنین مواردی، برمی گزینیم فقط از آن رو که ناگزیر به گزینش هستیم.
  • هر گدایی حیله گر می شود؛ همانند هر کسی که از سر کمبود یا نیازمندی (چه شخصی و چه عمومی) پیشه ای را در پیش می گیرد.
  • آدمی نباید در خطاهایش چنان بدمد که مبدل به شومناکی ابدی شوند.
  • گزش وجدان همانند گاز گرفتن سگی است از سنگی و چیزی جز نابخردی نیست.
  • اخلاق پیش از هر چیز ابزاری است که اصولاً جامعه را پاس می دارد و آن را از زوال باز می دارد.
  • کسی که بر آن است که از همه ی نیکی ها بهره ای برای خود برگیرد، باید در پاره ای اوقات خُرد بودن را درک کند.
  • چیرگی فقط ابزار است، نه هدف.
  • همه انسانهای به اصطلاح عملگرا گونه ای مهارت در خدمت گزاری دارند؛ همان چیزی که آنها را عملگرا می سازد، چه برای دیگری و چه برای خود.
  • هر واژه، یک پیشداوری است.
  • بر حذر باش که آرامش و تامل تو به آرامش و تامل سگی در مقابل دکان قصابی همانند نباشد که از ترس یارا نمی کند پیش رود و حرص و آز پای پس رفتن او را بسته است.
  • محتوای وجدانمان درست همان چیزهایی است که از دوران کودکی آنهایی که بزرگشان می داشتیم یا از ایشان می ترسیدیم، بی دلیل و پیاپی از ما می خواستند.
  • انسانی که دردهایش را پشت سر گذاشته باشد، در حکم دارنده، به قلمرو بارآورترین خاک پا نهاده است؛ همچون استعمارگری که بر جنگلها و آبگیرها فرمانروا می شود.
  • می توانیم هنوز هم به وجود آمدن اخلاق را در رفتارهایمان با حیوانات مشاهده کنیم. آنجا که سود و زیان به چشم نمی آید، احساس بی مسئولیتی کامل داریم.
  • در میان آدمیان هیچ عامی گرایی ای بزرگتر از مرگ نیست؛ زاده شدن در این مرتبه مقام دوم را دارد، زیرا همه ی آنها که می میرند، زاده نمی شوند.
  • کوتاهترین راه همیشه لزوما راه تا حد ممکن راست نیست، بلکه آن است که در آن شرطه ترین [ =پسندیده ترین ] بادها، بادبانهایمان را پر می کنند.
  • برخی نویسندگان نه جان اند و نه شراب، اما جان شراب اند؛ آنها می توانند به کام شعله روند و سپس گرما دهند.
  • سبک نوشتار بر آن است که با کمترین ابزار، خواننده را به همان دریافتی برساند که سبک گفتار می رساند.
  • اگر بدکاران به راستی می دانستند، چه می کردند، ما را نیز تنها آن زمان حق بخشودن می بود که حق اتهام بستن و کیفر نیز می داشتیم؛ البته که چنین حقی نداریم.
  • آن که چهار حس ظریف تر هنر را ندارد، می کوشد همه چیز را با زمخت ترین حس پنجم خود دریابد؛ این است حس دراماتیک!
  • با خود عهد بسته ام [ آثار ] نویسنده ای را نخوانم که از آثارش پی ببرند بر آن بوده کتابی فراهم آورد، بلکه فقط [ آثار ] کسی را بخوانم که اندیشه هایش به ناگهان به صورت کتاب درآمده است.
  • پیمان ها و قراردادها [ی هنری] همانا ابزارهای هنری غالب برای دریافت شنوندگان هستند، زبانی مشترک و فراگرفته با مشقت بسیار، که با یاری آن هنرمند می تواند به راستی خود را به کسی که با او سخن می گوید بشناساند.
  • کسی که رنج هایش را بر صفحه ی کاغذ آورد، نویسنده ای اندوهگین می شود: اما وقتی به ما بگوید از چه رنج می بُرد و چرا اکنون در شادمانی آرمیده، نویسنده ای جدی به شمار می رود.
  • دیگر نخوانید کتابی را که در یک زمان زاده و (با مرکب) تعمید داده شد.
  • ارتقاء (بهسازی) سبک، بهسازی اندیشه هاست و جز این هیچ نیست! آنکه بی درنگ به این امر اقرار نکند، هیچگاه از آن مجاب [ = پاسخ داده شده ] نخواهد شد.
  • ضعیف ترین وجه هر کتاب کلاسیک در این است که به گونه ای ژرف به زبان مادری نویسنده اش نوشنه شده است.
  • آه، بر چه ملال ها باید چیره شد و چه مایه عرق باید ریخت تا آدمی بتواند رنگهای خودش، قلم موی خودش و بوم خودش را پیدا کند!
  • ملت خود را به حق رأی همگانی نسپرده، اما با این همه هر جا که این حق اکنون رایج است، به استقبالش رفته و معمولاًً آن را پذیرفته است.
  • کتاب باید در اشتیاق کلک [ =نی ]، مرکب و میز تحریر باشد، اما معمولاً کلک [ =نی ]، مرکب و میز تحریر مشتاق کتاب اند. از این رو اکنون چنین کم مایه اند کتابها.
  • مخاطب وقتی در یک تابلو نقاشی تامل می کند، در همان حال شاعر می شود و وقتی یک شعر را با دقت بررسی می کند، پژوهشگر.
  • اگر بخواهیم دریافت حسی بیشتری از آنچه به راستی داریم نسبت به چیزی نشان دهیم، سبک، در زبان و در همه پیشه های آن تباهی می گیرد.
  • اگر مقایسه های بی پروا دلیل سبک سری ( خواست کینه توزانه ) نویسنده نباشند، پس به یقین، دلیل خیال خسته و درمانده ی او هستند.
  • بی اعتمادی، سنگ محکی برای یقین پیدا کردن از وجود طلاست.
  • برای کسی که نمی بیند بر صحنه چه رخ می دهد، موسیقی دراماتیک چیزی نابخردانه است.
  • موسیقی مدرن با شُش های نیرومند و اعصاب ضعیف، پیش از همه از خویشتن خود دهشت [ =حیرت ] می کند.
  • شاعران و هنرمندانی که از سینه تنگی [ = آسم ] رنج می برند، کاری می کنند که قهرمانانشان بیش از همه نفس نفس بزنند: آنها چیزی از آرام و سبک نفس کشیدن نمی دانند.
  • اگر همه ی صدقات تنها از سر همدردی داده می شد، همه ی گدایان مدتها پیش یکجا از گرسنگی می مردند.
  • انسان بی آنکه شنونده باشد می تواند بسیار بشنود، اگر که نیک نگریستن و نیز گاهگاه هیچ نکردن و از نظر دور داشتن را دریابد.
  • پیشه های برخی از ثروتمندان و نجبا گونه ای خستگی در کردن از کاهلی [ =تن آسانی ] دیرپا و معمول شان است.
  • پیش از هر چیز می آموزیم که به جای ساده و بی شیله پیله نوشتن، شکوهمند و پر طمطراق [ = کر و فر و خودنمایی ] بنویسیم. دلایل چنین نوشتنی نیز در امر اخلاقی، گم و ناپدید می شود.
  • یک هنر مند شریف اساساً مجاز خواهد بود که بداند کارش بر چه کسی تأثیر می گذارد! و آیا هرگز بر مردم! بر ناپختگان! بر احساساتی ها! بر بیماران و اما بیش از همه بر گرانجانان [ =مردم سخت جان ] تاثیر می گذارد؟!
  • هر جا که گذشته را بستایند، نباید یکسر پاکی ها و پاکان را سبب آن بدانیم. پرهیزگاری و [ تکریم ] بدون اندکی غبار، کثافت و پلشتی، چیز خوبی از آب در نمی آید.
  • اساساً فرد نیرومند نه فقط با طبیعت بلکه با جامعه و تک تک افراد ناتوان تر نیز به مثابه ی سوژه ی شکارش رفتار می کند؛ تا آنجا که می تواند از آنها بهره کشی می کند و آنگاه راه خویش می گیرد و می رود.
  • هر چه فرد [ مقتدر ] زیرک تر باشد، جاه طلبی او بیشتر است؛ زیرا افزایش باور به قدرت به مراتب ساده تر از افزایش نفس قدرت است.
  • ناخوشنودی و تیره و تار بودن جهان، نزد اقوام کنونی میراث گرسنگی کشیدن های پیشین است.
  • دروره های اصلی در زندگی، آن زمانهای کوتاه سکون اند، در میانه، مابین بر آمدن و فرونشستنِ یک اندیشه یا احساس حاکم.
  • اکنون همه ی مردم بس بسیار عمر می کنند و بس بسیار اندک می اندیشند.
  • خشم گرفتن و مجازات کردن از انگاره ی حیوانی مان بر جای مانده است. آدمی تازه زمانی سخنگو می شود که این هدیه ی سنگین بدرد نخور را به حیوانات بازپس دهد.
  • انسانیت بایستی روزگاری درختی شود که بر سراسر زمین سایه افکند، با میلیاردها شکوفه ای که می باید همه در کنار یکدیگر میوه شوند و زمین، خود نیز برای تغذیه ی چنین درختی فراهم شود.
  • درست همانند طبیعت، در دانش نیز نخست، بدترین و بی ثمرترین مناطق خوب پرورش می یابند، زیرا برای این حوزه ها ابزارهای دانش مربوط به آن کمابیش کفایت می کند.
  • مثل حیوانات از کوه و کمر بالا می روند، احمق وار و عرق ریزان؛ انگار دیگران یادشان رفته بود به ایشان بگویند که میان راه چشم اندازهای زیبایی هم هست.
  • آن که اکنون می گوید: “من هیچ چیز را به تجربه نزیسته ام”، ابلهی بیش نیست.
  • بسیار پیش می آید که انسان در طول سفر مقصدش را از یاد می برد. … فراموش کردن نیات، رایج ترین حماقتی است که مردم مرتکب می شوند.
  • در زمانه ی ما هر که سخت جدی مبین یک ویژگی یگانه ی اخلاقی باشد، کسانی همانند تئوفراست و مولیر، بیمار شناخته می شود.
  • در زمانه ی ما نسبت به کسی که به خود باور دارد، بدگمان می شوند.
  • نثار کردن سرمست کننده تر از داشتن است.
  • کمی تندرستی، هرازگاه نیک ترین دوای درد بیماران است.
  • از کسی که نمی تواند کاری را درست انجام دهد، باید بخواهیم هرگز دور و بر آن کار نرود.
  • عشق به آدمها هرچه بیشتر می شود، عاشقان بی پرواتر می شوند، تا آنجا که سرانجام دیگر شایسته ی عشق نیستند و به راستی کدورتی در میانه پدیدار می شود.
  • چگونه می تواند کسی اندیشمند شود، اگر دست کم یک سوم هر روزش را به دور از غوغا و شور، بی آدمیان و کتابها سر نکند؟
  • در گفتگو با آدمهای عامی و میان مایه، می باید این را بفهمیم که با چشمهای بسته ی متفکر بیاندیشیم، تا به عوامانه و میان مایه اندیشیدن دست یابیم و بتوانیم آن را دریابیم.
  • وقتی کسی از ما پوزش می خواهد، بایستی این کار را به بهترین نحو انجام دهد؛ و گرنه خودمان به آسانی در مقام گناهکار جلوه می کنیم و احساس ناگواری به ما دست می دهد.
  • این اندیشنده نیاز به کسی ندارد که رد و انکارش کند؛ وجود خودش برای این کار کفایت می کند.
  • اِعمال قدرت، زحمت دارد و مردانگی می خواهد؛ این است که بسیاری، حق مسلم و ثابت خود را جاری نمی کنند.
  • اگر انسان مدام بی اندازه گرامی داشته شود و اندک بخورد، نرم خوترین کس می شود.
  • آدمها به سوی روشنایی می شتابند و گرد چراغ جمع می شوند، نه برای اینکه بهتر ببینند، بلکه برای اینکه بهتر بدرخشند.
  • آدمی در پیشگاه هر که بدرخشد، میل دارد او را چراغ [ روشنایی ] بداند.
  • از بین رفتن و نابود شدن، خوشتر از نفرت ورزیدن و هراسیدن است و نابود شدن به مراتب بس خوشتر است از نفرت ورزیدن به خود و هراساندن دیگری.
  • انسان مخالف هر چیزی است که موقتاً در تملک اوست، بدون تیمارداری و جانفشانی برای آن ملک، برخوردی سودجویانه با آن دارد، یا در مقام غارتگر و اسراف کاری بی چشم و رو با آن برخورد می کند.
  • خطرناکترین هوادار، کسی است که با رویگرداندن وی از حزب، آن حزب به تمامی نابود می شود و البته بهترین هوادار هم اوست.
  • انسان آگاه را مردم به آسانی ترسو، متأثر و خرده بین می شمرند.
  • اگر آدمی زیرک باشد، بهترین کاری که می تواند بکند، فرزانه بودن است.
  • چیست بزرگ منشی بزرگ منش ترین انسان در قبال بزرگ منشی ای که فروتن ترین کس داراست، با توجه به اینکه وی خود را در طبیعت و جهان در مقام ” انسان ” احساس می کند!
  • با کمبود خویشتن داری جزئی، توانایی خویشتن داری بزرگتر از میان می رود.
  • آن که می باید آفریدگار نیک و بد باشد، همانا که نخست می باید نابودگر باشد و ارزش شکن.
  • حقایقی که بر زبان نیایند، زهر آگین می شوند.
  • شکسته باد هر آنچه در برابر حقایق ما شکستنی است! هنوز چه خانه ها که بایدمان ساخت!
  • به محض اینکه آدمی خود را یافت، باید این را نیز دریابد که گاه گاهی خود را گم کند و دوباره بیابد؛ به این شرط که اندیشمند باشد. به زیان چنین کسی است که همواره به یک فرد وابسته باشد.
  • هر کس که با کمال میل می خواهد به وجد درآید و به آسانی بر جهد بالا رود، باید مراقب باشد بی اندازه سنگین نشود، مثلاً اینکه بسیار نیاموزد و نگذارد از دانش آکنده شود. این کار او را کرخت می کند! ای پر شوران، هوای خودتان را داشته باشید!
  • برخی ها خرسند هستند که اتاقکی پر از فسیل دارند و در مغزشان نیز ” یقین ها ” یی [ و باورهایی ].
  • تا آنجا که ممکن است آدمی می بایست نیازهای ضروری خویش را خود برآورد، اگر چه نصفه نیمه و ناقص؛ این است راه آزادی جان و تن [ شخصیت ].
  • غرور، هر جای آسیب دیده و پاره پوره را رفو می کند.
  • آن که عادت کرده است خود را همیشه در آینه بنگرد، همواره زشتی اش را از یاد می برد. … آدمی حتی یک لحظه زشتی تغییر ناپذیر را بر نمی تابد؛ یا آن را فراموش می کند یا در همه ی موارد انکار اش می کند.
  • ما از طبیعت سخن می گوییم و در این میان، خودمان را فراموش می کنیم؛ ما خود، طبیعت هستیم.
  • آرامش، عظمت و پرتو آفتاب، این سه، همه ی آنچه را یک اندیشنده آرزو می کند و از خود می خواهد، در بر می گیرد.
  • قهرمان هر جا که می رود بیابان برهوت و محدوده های مرزی مقدس، ناپیمودنی و بکر را با خود می برد.
  • هر طلایی نمی درخشد. لطیف ترین درخشندگی ها از آنِ ناب ترین فلزهاست.
  • چرخ و ترمز، وظایف گوناگونی دارند، اما یک وظیفه ی یکسان نیز دارند: به درد آوردن یکدیگر.
  • در انسانهای ژرف و چاههای ژرف مدت زیادی طول می کشد تا چیزی را که در آنها می افتد، به ته برسد. نظاره گرانی که معمولاً مدت زیادی تاب نمی آورند، به سادگی چنین انسانهایی را بی حرکت و سخت می پندارند، یا حتی به ستوه آورنده.
  • شاید دلمان نیاید ما را در راه باورهایمان بسوزانند؛ زیرا چندان به آنها یقین نداریم. اما چه بسا برای آنکه بتوانیم آنها را داشته باشیم و دگرگونشان کنیم، بدان راضی شویم.
  • دانایی بسیار داشتن ما را جوان نگه می دارد، اما بایستی این را نیز برتابیم که از این بابت ما را پیرتر از آنچه هستیم بپندارند.
  • در اینجا پهلوانی هست که هیچ نکرده، مگر تکاندن درخت، بی درنگ پس از رسیدن میوه هایش. آیا این را اندک می انگارید؟ پس نخست به درختی بنگرید که وی تکاندش.
  • تنها به انسان شریف می توان آزادی جان ارزانی کرد.
  • بر خلوت نشین بیداد روا می دارند و بر او لای و لجن پرتاب می کنند. اما، برادر، اگر ستاره می خواهی بود بدین سبب بر ایشان کمتر متاب!
  • سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش. بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟
  • بیش از آن دوست بدارید که دوست تان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس واپس نمانید.
  • نهاد مرد ژرف است و رود اش در غارهای زیرزمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می کند، اما آن را در نمی یابد.
  • مرد را از زن هراس باید، آنگاه که زن عاشق است. چه آنگاه است که زن همه چیز را فدا می کند و هیچ چیز دیگر را در نظر او ارجی نیست.
  • زن از چه کس از همه بیش بیزار است؟ آهنی به آهن ربا چنین گفت: «از تو از همه بیش بیزارم که کشش داری، اما نه چندان که به خود بکشانی.»
  • اگر دشمنی دارید، بدی اش را با نیکی پاسخ نگویید که شرمسار می شود. به جای آن گواهی دهید که در حق شما نیکی کرده است.
  • بی حق دانستن خویش بزرگوارانه تر است از بر حق دانستن، به ویژه آنگاه که حق با تو باشد. بَهر این کار تنها چندان که باید توانگر می باید بود.
  • گوشه نشین چاهی ژرف را ماند؛ سنگی در آن افکندن آسان است، اما چون به ته چاه فرو رفت، هان، چه کس آن را باز برون خواهد آورد؟
  • نخواهم چون رسن بافان باشم که هر چه بیش می ریسند واپس تر می روند.
  • و هر که جویای نام است، باید به هنگام از افتخار کناره گیرد و هنر دشوار به هنگام رفتن را به کار بندد.
  • آن زمان که خوش ترین مزه ها را داری مگذار تو را تمام بخورند. آنان که می خواهند دیر زمانی در دلها جای داشته باشند این را می دانند.
  • دل مسپارید به آنانی که انگیزه ی کیفر دادن در ایشان نیرومند است.
  • دل مسپارید به آنانی که بسیار از دادگری خود دم می زنند! به راستی، روان ایشان تنها از انگبین نیست که تهی است!
  • عدالت با من چنین می گوید: انسانها برابر نیستند و برابر نیز نخواهند شد!
  • خوش تر دارم که «قدیس ستون نشین» باشم تا گردبادی از کین.
  • به راستی، هستند سیب های ترشی که سرنوشت شان این است که تا واپسین روزهای پاییز چشم براه مانند و یکباره رسیده و زرد و پلاسیده شوند.
  • برخی را نخست دل پیر می شود و برخی را نخست جان و برخی در جوانی پیر اند؛ اما جوانی که دیر آید، دیر پاید.
  • راههای نو می نوردم، زیرا کلامی نو به من روی آورده است.
  • خواستن آزادی بخش است.
  • مرد دانا انسان را چنین می نامد: جانوری با گونه های سرخ.
  • مرد بزرگوار هرگز کسی را شرمسار نمی کند و خود از دیدار دردمندان شرمسار نمی شود.
  • اگر بنا باشد که اهل رحم باشم، نخواهم که آن را بر زبان آورم و رحم آوردن ام همان به که از دور باشد.
  • هر چه بیش تر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشه ی ِآزار بودن را بیشتر از یاد می بریم.
  • هرگاه که دردمندی را هنگام درد کشیدن دیده ام، از شرم اش شرمسار شده ام، زیرا به یاری برخاستن من غرور اش را پایمال کرده است.
  • زیر بار منت های بزرگ بودن کینه توز می کند نه سپاس گزار و چون نیکی کوچکی از یاد نرود به کرمی جونده بدل می شود.
  • آدمی درشت ترین پاسخ را آنگاه می دهد که با فرزانگی خویش، حقیقت را در میان می نهد.
  • اینکه با فرزانگی میانه ی خوب دارم و بسا خوب، از آن روست که بسیار مرا به یاد زندگی می اندازد!
  • نادانان، همانا مردم، رودی را مانند زورقی بر آن شناور؛ و در آن زورق، ارزش گذاری ها با وقار و روی پوشیده نشسته اند.
  • هر که از خویش فرمان نبرد بر او فرمان می رانند.
  • من که بخشنده ام با خوشدلی می بخشم، چون دوستی به دوستان. اما غریبان و مسکینان را بهل [ =گذاشتن کسی را به مراد خود ] تا خود از درخت من میوه بچینند. این گونه کمتر شرمسار می شوند.
  • گدایان را یکسره باید از میان برداشت! به راستی، ایشان را چیزی دادن مایه ی آشفتگی است و چیزی ندادن نیز.
  • خرد اندیشی همچون دمل آگینی [ = آلوده ] است که پنهان می خزد و هیچ جا روی نشان نمی دهد تا آنکه تن سراپا از دملها پر شود و بگندد.
  • چون دوستی با تو بدی کند، با او بگو: «آنچه با من کرده ای بر تو بخشودم، اما آنچه با خود کرده ای را چه گونه توانم بخشود؟»
  • دل را نگاه دار! دل چون رفت سر نیز چه زود از پی دل می رود!
  • فضیلت شما همانا عزیزترین چیز شماست. تشنگی حلقه در شماست؛ هر حلقه از آن رو می گردد و می کوشد که به خود باز رسد.
  • هستند کسانی که در مرداب شان نشسته اند و از میان نیزار می گویند: «فضیلت، همانا خاموش در مرداب نشستن است! »
  • زندگی چشمه ی لذت است. اما آنجا که فرومایه نیز آب می نوشد، چاهها همه زهرآگین اند.
  • از فرمانروایان رویگردان شدم چون دیدم آنچه را که اکنون فرمان روایی می خوانند؛ یعنی چانه زنی و سوداگری بر سر قدرت با فرومایگان!
  • آدمی را ارزش های دروغین و کلامهای پوچ، هولناک ترین هیولاست! سرنوشت شوم دیری در آنها می خسبد و چشم براه می ماند.
  • با حواس سست و خفته با تندر و آتش بازی آسمانی سخن باید گفت. اما زیبایی آوایی آرام دارد که تنها در بیدارترین روانها راه می برد.
  • هستند کسانی که فضیلتی می شمارند گفتن این را که «داشتن فضیلت واجب است»، اما در ته دل تنها بر آن اند که پاسبانان واجب اند.
  • ای بسا کس، بلندی انسان را نتواند دید و اینکه پستی او را فرا چشم می بیند، فضیلت می شمرد. بدین سان، شور چشمی خود را فضیلت نام می نهد.
  • به راستی، آن که روزگاری اندیشه ی خود را اینجا در سنگ بر هم انباشت و بر افراشت، از آن خردمند ترین مردمانی بود که راز زندگی را می دانند. او اینجا با ساده ترین مثال به ما می آموزاند که در زیبایی نیز جنگ است و نابرابری و نبرد بر سر قدرت و چیرگی.
  • اگر بناست که خدمتکار باشی، کسی را بجوی که به خدمت تو بیش از همه نیازمند باشد!
  • ماهیان همه همین می گویند. آنچه را خود نتوانند پیمود ناپیمودنی می دانند.
  • من هرگز او را و خنده اش را باور ندارم هرگاه که زبان به بدگویی از خود می گشاید.
  • شما فرزانگان نامدار خدمتگزار مردم و خرافات مردم بوده اید ؛ نه خدمتگزار حقیقت! و ایشان درست به همین دلیل شما را بزرگ می دارند.
  • آن که همیشه ایثار می کند در خطر از کف دادن آزرم است. آن که همیشه قسمت می کند، دل و دست اش از قسمتگری مدام پینه می بندد.
  • خواهان فضیلت ستون باش که هر چه بالاتر می رود زیباتر می شود و ظریف تر، اما از درون سخت تر و استوار تر.
  • آنجا که فداکاری باشد و خدمتگزاری و نگاه های عاشقانه، خواست سَروری نیز هست. ناتوان تر از راههای پنهان به دژ، به اندرون دل قدرتمندتر می خزد تا قدرت را برباید.
  • دهان را از واژه های نجیب پر می کنید و بر ماست آیا که باور داریم دلهای شما، شما دروغ زنان، سرشار است؟
  • هر که از خود ایمان نداشته باشد همیشه دروغ می گوید.
  • شناخت نزد من این است: آن چه ژرف است می باید تا بلندای من بر آید!
  • هرگاه مردم از مردان بزرگ دم زده اند هرگز سخن شان را باور نداشته ام و همچنان بر آن ام که او درمانده ای است باژگونه [ =واژگونه ] که از همه چیز بس کم دارد و از یک چیز بس بسیار.
  • پرتگاه هولناک است نه بلندی!
  • به راستی، انسان رودی است آلوده؛ دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی را نپذیرفت.
  • آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت؛ آن چه در انسان خوش است این است که او فراشدی است و فروشدی.
  • کارهای بزرگ را همه دور از بازار و نام آوری کرده اند. پایه گذاران ارزشهای نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند.
  • هر آن کس که نخواهد در میان بشر از تشنگی هلاک شود، باید بیاموزد که از هر جام بنوشد و هر آن کس که بخواهد در میان بشر پاک بماند، باید بداند که چگونه خویش را با آب ناپاک نیز بشوید.
  • برای تماشایی شدن زندگی، نمایش آن را می باید خوب بازی کرد؛ و برای این به بازیگرانی نیکو نیاز است.
  • نخست می باید گربه های وحشی تان ببر شوند و وزغ های زهر آگین تان سوسمار تا شکارگر خوب را شکاری خوب باشد.
  • هر که کوهها را جا به جا کند دره ها و پستی ها را نیز جا به جا می کند.
  • در خاموش ترین گاه [ =زمان ] شب است که شبنم بر سبزه فرو می نشیند.
  • تو راه را از یاد برده ای؛ اکنون راه رفتن را نیز از یاد خواهی برد.
  • به انجام رساندن کارهای بزرگ دشوار است. اما دشوار تر از آن فرمان دادن به کارهای بزرگ است.
  • نابخشودنی ترین چیز در تو این است که قدرت داری و نمی خواهی فرمان برانی.
  • خاموش ترین کلام هایند که طوفان می زایند. اندیشه هایی که با گام کبوتر می آیند جهان را رهبری می کنند.
  • آنجا که دیگر تو را نردبامی نمانده باشد، باید بدانی که چگونه از روی سر خویش بالا روی. از روی سر و از فراز دل خویش! اکنون آنچه در تو نرمترین است باید سخت ترین شود.
  • آن اهل دانشی که چشمانی ظاهربین دارد جز نمای همه چیز چه چیز را تواند دید؟
  • آنچه من قله ی خویش می نامم، از فراز، بر خویش و نیز بر ستارگان خویش نگریستن است.
  • در میان مردم کوچک دروغ بسیار است.
  • فروتنانه در بر گرفتن یک نیکبختی کوچک را «تسلیم و رضا» می نامند! و در همان حال از زیر چشم فروتنانه به دنبال نیک بختی کوچک دیگر اند.
  • از ته دل ساده لوحانه بیش از همه خواهان آن اند که کسی ایشان را آزار نرساند. از این رو به پیشباز [ =پیشواز ] هر کس می روند و با او کنار می آیند. اما این ترس است، اگر چه «فضیلت» بنامند اش.
  • درخت برای آنکه بزرگ شود خواهان آن است که گِردِ صخره ها ی سخت، ریشه های سخت بدواند!
  • شما فضیلت مندان کوچک، چنان بر می گیرید که گویی می دزدند. اما شرف در میان ناکسان نیز می گوید: «تنها آن جا باید دزدید که به یغما نتوان برد.»
  • همواره هر چه خواهی بکن؛ اما نخست از آنان باش که توانِ خواستن دارند.
  • همواره به همسایه ات مهر بورز؛ اما نخست از آنان باش که به خود مهر می ورزند؛
  • خوش ترین شرارت و هنر نزدِ من همین است که خاموشی ام آموخته است با خاموش ماندن خود را فاش نکند.
  • پرنده ی خوارداشت [ =توهین ] و هشدار دهی من تنها از درونِ عشق است که پَر می کشد.
  • کلامِ جنون آمیز تو مرا زیان می رساند، حتا آنجا که حق نیز با تو باشد!
  • آنجا که دیگر نمی توان عشق ورزید باید آن را گذاشت و گذشت!
  • آن که از نوع من است با تجربه های نوع من رویارو می شود.
  • زیرک ترین خاموشان نزدِ من روشنان اند و راستان و شفافان. بُن آنان چندان ژرف است که شفاف ترین آبها نیز آن را فاش نتوانند کرد.
  • همیشه چه کم اند آنانی که دلهاشان بی باکی و بازیگوشی دیرپای دارد و جانشان نیز شکیبا می ماند. جز اینان دگر همه بیم داران اند.
  • سراسر روز، قلاب به دست در کنار برکه می نشینند و خود را ژرف می انگارند. اما من کسی را که در جای بی ماهی ماهیگیری کند سطحی نیز می نامم.
  • هر که بخواهد همه چیز آدمیان را دریابد، می باید به همه چیزشان دست ساید. اما دستهای من پاک تر از آن اند که به این کار آیند.
  • می توان فرزانگی خویش را ناقوس وار به صدا در آورد؛ اما دکان داران در بازار با جِرَنگاجِرَنگِ قِران هاشان صدای آن را می کُشند.
  • همه قُد قُد می کنند، اما کیست که هنوز بخواهد خاموش در لانه بنشیند و تخمها را بپرورد!
  • آن که آفرین گفتن آموزانَد نفرین گفتن نیز آموزانَد.
  • باید خویشتن دوستی آموخت. من چنین می آموزانم! با عشقی سالم و درست، چندان که بتوان نزد خویشتن ماند و سرگردان نگشت.
  • هر چیزی را جویدن و گواریدن، طبع بی گزند خوکانه است! همیشه «آری» گفتن کار خر است و آن کس که جانِ خران دارد!
  • برای چیرگی، راه و روشهای بسیار هست: در پی راه و روش خویش باش!
  • حقی را که بهر خویش توانی ربود مگذار تو را دهند.
  • آنان که از نژاد روانها نژاده اند هیچ چیز را رایگان نمی خواهند، بالاتر از همه زندگی را.
  • لذت و بی گناهی شرمگین ترین چیزهایند و نمی خواهند کسی خواهانشان باشد. آنان را باید داشت، اما گناه و درد را همان به که بخواهند.
  • هر آنچه نیکان شر می نامند جمله باید گِرد هم آید تا حقیقتی زاده شود.
  • همه چیز آزاد است؛ تو می توانی، زیرا می خواهی.
  • دلسوزی ام بر همه ی گذشته از آن [جهت] است که آن را بازیچه می بینم. بازیچه ی لطف و عقل و جنون هر نسلی که می آید و هر چه بوده است را پلی بهرِ خود می انگارد.
  • نه جایی که از آن می آیید، بلکه جایی که بدان روان اید شرف شما خواهد بود! اراده ی شما و پای شما که می خواهد از شما برتر و فراتر رود شرف تازه ی شما خواهد بود.
  • بر سر سفره می نشینند و چیزی با خود نمی آورند، حتی اشتهایی خوب! و حال ناسزا می گویند که «همه چیز نادرست است.»
  • حکمتی هست در اینکه بسی چیزها در جهان بدبوست. دل آشوبه خود بال می آفریند و یارای در آب جَستن.
  • گامها می گویند که مرد آیا در راه خویش گام می زند یا نه؛ پس، راه رفتن ام را بنگرید! آن که به هدفِ خویش نزدیک می شود، رقصان است.
  • گر چه بر روی زمین انبوه مردابها و رنجها هست، آن که سبُک پاست بر سر گِل و لای چنان می دود و می رقصد که بر سر یخ هموار.
  • از شادکامی دیوانه گشتن به که از ناکامی!
  • باشندگان همه تاکنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند.
  • از آنجا که بد آموخته اند و بهترین چیز را نیاموخته اند و همه چیز را بسی زود و بسی شتابناک آموخته اند؛ آنان از آن جا که بد خورده اند، معده شان آشوب شده است.
  • سرشتِ مردمِ ناتوان همواره چنان است که در راه خود گم می شوند و سرانجام خستگی شان می پرسد: «چرا باید راهی در پیش گرفت؟ همه چیز یکسان است!»
  • هیچ یک از شما نمی خواهد در زورق مرگ پای گذارد! پس از چه رو می خواهید از جهان خسته باشید!
  • بر روی زمین نوآوری های خوب فراوان است، برخی سودمند، برخی دل پسند؛ زمین را برای آنها دوست باید داشت.
  • بهترین را سروری باید و بهترین است که سروری خواهد! و آنجا که آموزه ای جز این در میان باشد، آنچه در میان نیست، بهترین است.
  • دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم!
  • بپایید که پیوند زناشویی تان بد بسته نشود؛ زیرا سرانجامِ پیوند شتابکارانه، زناکاری است.
  • جفت های ناجور را همیشه بدترین کینه توزان یافته ام. آنان از همه ی جهان، تاوان این را می خواهند که دیگر تنها نیستند.
  • آن که در شناخت سرچشمه های کهن استاد شده است، سرانجام به جست و جوی چشمه های آینده و سرچشمه های تازه بر می خیزد.
  • زمین لرزه همچنان که بسی چاهها را کور می کند و بسی تشنگی می آفریند، نیروهای نهان و اسرار را نیز آشکار می کند. زمین لرزه چشمه های تازه آشکار می کند.
  • انسان کوچک، به ویژه شاعر، چه پُرشور با واژه ها از دست زندگی می نالد! به او گوش فرا دهید؛ اما گوش فرا دادن به لذتی را که در هر نالیدنی هست، از یاد مبرید!
  • اگر الف تا یای من این است که هر آن چه سنگینی است سبک شود و تن ها همه رقاص و جانها همه پرنده؛ به راستی، این است الف تا یای من!
  • تو با حقایقت سخت فرو می کوبی. اما چماقت از من می راند این حقیقت را!
  • من خود به راستی مردی بزرگ ندیده ام. برای [ دیدنِ ] آنچه بزرگ است امروز چشمان تیزبین ترین کسان نیز کم سو است.
  • شرارتم شرارتی خندان است و خود را در زیر چفته های [ = چترهای ] نسترن و چَپَرهای [ =شاخه های درهم ] سوسن در خانه ی خویشتن می یابد؛ زیرا در خنده شرارتها همه نزد یکدیگر گرد می آیند، اما خجستگی خنده آن را قدسی و آمرزیده می دارد.
  • غوکی [=وزغی ] که دیری خود را باد کُنَد سرانجام می ترکد و بادش در می رود.
  • چه کسی تاکنون دانسته است که بزرگ کدام است و کوچک کدام؟ چه کس در جُستن بزرگی خوش بخت بوده است؟ تنها یک دیوانه: بخت یار دیوانگان است!
  • آن کس که خوب به دنبال می رود، به آسانی دنباله روی می آموزد؛ زیرا همیشه دنبال دیگران است!
  • نزد آنان که بیش از توانِ خویش می خواهند، دروغی زشت در میان است.
  • آنچه را که غوغا روزی بی دلیل باور داشته است، چه کس می تواند با دلیل واژگون کند؟
  • برای بالا رفتن، پاهای خویش را به کار گیرید! مگذارید شما را بالا کشند. بر سر و بر گُرده ی بیگانگان منشینید!
  • چرا باید نفرین کرد جایی را که دوست نمی داریم؟ این به گمانِ من بی ذوقی است.
  • کشتی ای را که به خشکی بچسبد و به آغوشِ آن پناه برد، [ برای بستن اش ] تار تارتَنَکی [= عنکبوتی ] از خشکی بس! اکنون به ریسمانی سخت تر ازین نیازی نیست.
  • شجاع آن کسی است که ترس را می شناسد، اما بر ترس چیره می شود؛ آن که مغاک [= گودنایِ ژرف و هولناک ] را می بیند، اما با غرور؛ آن که مغاک را می بیند، اما با چشمانِ عقاب؛ آن که با چنگالِ عقاب مغاک را می چسبد شجاع است!
  • به خود می بالند که دروغ نمی گویند، اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!
  • هر کس تنها آبستن فرزند خویش است. مگذارید در گوش تان افسانه بخوانند و افسون تان کنند! همسایه ی شما کیست! و اگر «برای همسایه» کاری کنی، هنوز برایِ او نمی آفرینی!
  • هر کس هر چه را که با خود به خلوت بَرَد آن چیز آنجا رشد می کند، از جمله ددِ درون. از این رو بسیاری را باید از خلوت نشینی بر حذر داشت.
  • به خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای. از کین پنهان شان بگریز! آنان در برابر تو سراپا کین اند و بس.
  • دوست می دارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن، نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند، بل خویش را فدای زمین می کنند تا زمین روزی از آن ابرانسان شود.
  • دوست می دارم آن را که فضیلت خویش را خواهش و سرنوشت خویش می سازد و این گونه بَهر فضیلت خویش هنوز زیستن خواهد یا دیگر نزیستن.
  • دوست می دارم آن را که روان اش خویشتن، بر باد ده است و نه اهل سپاس خواستن است و نه سپاس گزاردن؛ زیرا که همواره بخشنده است و به دور از پاییدن خویشتن.
  • دوست می دارم آن را که پیشاپیش کردار اش کلام زرین می گستراند و همواره بیش از آن چه نوید می دهد به جای می آورد.
  • دوست می دارم آن را که آیندگان را بر حق می کند و گذشتگان را نجات می بخشد؛ زیرا می خواهد جان بر سر کار انسانهای کنونی نهد.
  • دردا، زمانی فرا رسد که از انسان دیگر اختری نزاید. دردا، زمانه ی خوار شمردنی ترین انسان فرا رسد؛ انسانی که دیگر خود را خوار نتواند شمرد.
  • هنوز همسایه را دوست می دارند و خود را بدو می سایند [ =مالیدن ]؛ زیرا انسان به گرما نیاز دارد.
  • خطر را پیشه ساختی و درین چیزی نیست که سزاوار سرزنش باشد.
  • خرد می گوید: هر که گرسنه ای را سیر کند، روان خویش را تازه می کند.
  • رنجور را چشم بر گرفتن از رنج خویش و به فراموشی سپردن خویش لذتی مستانه است.
  • در پس اندیشه ها و احساس هایت فرمانروایی قدرتمند ایستاده است، دانایی ناشناس که نام اش خود است. او در تن تو خانه دارد: او تن توست.
  • چون راه رفتن آموختم، به دویدن پرداختم. چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.
  • پهلوانی را که در توست فرو مگذار. برترین امید خود را مقدس شمار!
  • شما را تنها دشمنانی باد که از ایشان بیزار باشید، نه دشمنانی که خوارشان شمارید. دشمنتان می باید مایه ی سربلندی شما باشد: آن گاه کامیابی او کامیابی شما نیز خواهد بود.
  • طغیان [ =سرکشی ] شرف برده است.
  • آنان که ملتها را آفریدند و بر فرازشان ایمانی و عشقی آویختند، آفرینندگان بودند و این سان زندگی را خدمت گزاردند.
  • هر ملت با زبان «نیک و بد» خویش سخن می گوید. همسایه اش این زبان را در نمی یابد. او این زبان را بر پایه ی سنت ها و حقوق خویش بنا کرده است.
  • بگریز، دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم.
  • دیگر بار چونان درختی باش که دوستش می داری؛ همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.
  • پایان تنهایی آغاز بازار است؛ و آنجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز وز مگسان زهرآگین.
  • جهان گرد پایه گذاران ارزشهای نو می گردد، با گردشی ناپیدا؛ اما مردم و نام گرد نمایشگران می گردند: چنین است «راه و رسم جهان».
  • زمین هنوز برای روانهای بزرگ گشاده است. هنوز چه بسیار جای ها که برای تنهایان و جفت های تنها تهی است؛ چنان جای هایی که برگردشان عطر خوش دریاهای آرام وزان [ =روان ] است.
  • نمایشگر را جانی است؛ اما جانی نه چندان با وجدان. ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می کند؛ ایمان به خویشتن خویش.
  • بسا مهربانانه به نزد تو می آیند، اما همانا زیرکی ترسویان است. آری، ترسویان زیرک اند!
  • از آنجا که مهربان و دادگر هستی، می گویی: «گناهشان چیست اگر که زندگی شان کوچک است!» اما روان تنگشان می اندیشد که «هر زندگی بزرگ گناه است».
  • با شناختن هر چیزی در کسی آن چیز را در او برافروخته می سازیم. پس، از خُردان بپرهیز.
  • آن را که پارسایی کاری است دشوار، می باید از آن بر حذر داشت تا که پارسایی او را راه دوزخ نشود؛ یعنی، راه پلیدی و آلودگی روان.
  • ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بندگسل دوست خویش تواند بود.
  • برده ای؟ پس دوست نتوانی بود. خودکامه ای؟ پس دوستی نتوانی داشت.
  • رفاقت هست؛ ای کاش دوستی نیز باشد!
  • تنها با ارزیابی است که ارزشی هست. بی ارزیابی گردوی هستی پوک است.
  • نخست ملتها آفریدگار بودند و بسی پس از آن فردها. به راستی، فرد، خود، تازه ترین آفریده است.
  • می خواهی چیزی از خود را در پیش دوستت نپوشی؟ به احترام دوست خویش است که خود را چنان که هستی می نمایانی؟ اما او تو را بدین سبب سر به نیست می خواهد.
  • دوست می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد: همه چیز را به چشم نباید دید. رویایت باید بر تو فاش کند که دوست ات در بیداری در چه کار است.
  • چه بسا اندیشه های بزرگ که کارشان جز کار دَم نیست: باد می کنند و تهی تر می سازند.
  • فراتر و برتر می روی. اما هرچه بالاتر روی چشم رشک [ =حسد ] تو را کوچک تر می بیند و آن که پرواز می کند از همه بیش نفرت می انگیزد.
  • در انتقام و عشق، زن وحشی تر از مرد است.
  • باید بدانیم که بزرگترین آزمون استقلال، همان حفظ خویشتن است.

نظر شما

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلدهای علامت گذاری شده *

*

طراحی سایت و سئو