دوره DBA مدیریت اجرایی کلاس زبان مشهد آزمون وکالت آزمون سردفتری

سخنان بودا

buddha quotes

  • آنکه خوشی خود را در رنج دیگران ببیند، هرگز روی خوشی را نمی بیند.
  • آنان که به راه قدسی نرفته و در جوانی گنجی اندوخته نکرده اند، مرغان ماهیخوار پیر را مانند که در دریاچه ای بی ماهی از میان می روند.
  • هیچ کس جز خود ما مسئول بدبختی ها و یا خوشبختی های ما نیست.
  • در تن نحیف می تواند اندیشه ای بزرگ مسکن گیرد.
  • هر کس زنجیر طمع را دور بیندازد، بدبختی از او دور می شود؛ مانند قطره آب که روی برگ گل می لغزد و می ریزد.
  • اگر به دنیای درونت حکومت کنی، خوشبخت هستی.
  • حیات بشر همچون شبنمی است که روی برگ گلی می لغزد و می افتد.
  • چشم گریان دیگران را به نگاههای سرور آمیز تبدیل کردن، لذت بخش ترین خوشبختی ها است.
  • باران همیشه از سقف های سست به داخل اتاق می چکد و شهوت از مغز پوک.
  • یار اگر نادان باشد، تنهایی بهتر است.
  • آرامش فکر، بزرگترین خوشبختی است.
  • آن‌کس که تنها در پی خوشی‌ها زید، حواسش لجام‌گسیخته باشد و خوراکش بیرون از اندازه‌ی میانه‌روی باشد و تنبل و سست باشد، مارَه (وسوسه‌گر) بی‌تردید او را بیفکند، چنان که باد، درخت سست را بیفکند.
  • همچنان که باران از سقفِ سوراخ در خانه تراود، هوس نیز در ذهنی که نیندیشد، راه یابد.
  • بدکار در این جهان شیون کند و در جهان دیگر نیز گریه کند که در هر دو جهان ناله و زاری کند. چون نتیجه‌ی بدِ کارهایش را ببیند.
  • نکوکار در این جهان شاد است و در جهان دیگر نیز شاد است که در هر دو جهان، شادمان است. شادمان است چون به نکوکاریهایش بیندیشد و چون به راه نیک رود، شادمان‌تر گردد.
  • نااندیشمند گرچه بهره‌ی بزرگی از قانون را از بر بخواند، ولی بر آن کار نکند.
  • آرزومندان نمیرند، نااندیشمندان، خود، گویی مرده‌اند.
  • اگر آرزومندی بیدار گشته باشد و فراموشکار نباشد و بنابر داد زیَد، شکوه‌اش فزونی گیرد.
  • خردمند با بیدار کردن خوداشتیاقی و خویشتنداری، تواند برای خویش جزیره‌ای سازد که هیچ سیلی آن را غرق نتواند کرد.
  • نادانان از پی بیهودگی روند، خردمند اشتیاق را چون گرانبهاترین گوهر خویش نگاه دارد.
  • آن‌کس که آرزومند و اندیشمند بود، به خوشی بسیار رسد.
  • رام کردن اندیشه، که گریزپا است و گرفتن آن دشوار است و هرجا خواهد شتابان رود، نیک بُوَد، که اندیشه‌ی رام، شادمانی آورد.
  • گر کسی را ایمان پابرجا نباشد و داد راستین نداند و ذهنش آشفته باشد، هرگز دانش وی کمال نپذیرد.
  • کینه‌ور [ =کینه دار ] به کینه‌ور و دشمن به دشمن، آن بد نتواند کرد که اندیشه‌ی نیک راهنمون شده به کَس کند.
  • بگذار فرزانه در روستایش مسکن کند، چون زنبور عسل که شهد فراهم آرد و رود، بی‌آنکه گل یا رنگ و بوی آن را گزند رساند.
  • فرزانه نباید به گژیهای [ =کجی ] دیگران، گناهان یا کوتاهی‌هایشان پردازد، بلکه باید به بدکاریها و ناآگاهی های خویش بنگرد.
  • آن که سخنان نیک، ولی بی‌ثمر گوید و به آنها عمل نکند، چون گل زیبا و رنگارنگ است که عطر ندارد.
  • بوی گل یا چوب صندل یا گل‌های تگره و مَلّیکا ( که از این دو گل، گرد خوشبوی سازند) خلاف وزش باد نرود، ولی بوی خوش نیکان، خلاف باد نیز رود؛ که نیک مرد همه جا را فرا گرفته است.
  • گر راهرو بهتر از خویش یا هم‌ارز خود را به راه نبیند، همان بهتر که تنها رود، چه نادان به همراهی نَیَرزَد.
  • نادان با اندیشه‌هایی چون “اینها پسران من‌ هستند یا این دارایی من است”، در رنج است؛ خود او نیز آنِ وی نیست، چه رسد به پسران و دارایی.
  • نادان که داند نادان است، دستِ‌کم تا همین اندازه بخرد است. ولی نادانی که خود را دانا انگارد، به راستی، نادان خوانده شود.
  • گر نادان به همه‌ی عمر نیز همنشین دانا گردد، زود باشد که راستی را دریابد، چنان که با زبان، مزه ی آتش را بچشد.
  • آن‌کس که شادی خویش جوید و باشندگانی را که شادی آرزو کنند شکنجه کند یا کُشَد، پس از مرگ، شادی نیابد.
  • چون شبانی که به چوبدستی خود، گاوان را سوی اصطبل رانَد، سال و مرگ نیز زندگی مرمان را رانَند.
  • نادان نداند چه هنگام کارهای بد کند، ولی بدکار، کردار خویش گویی به آتش می‌سوزاند.
  • گردونه‌های درخشان شهریاران تباه گردند، تن نیز به تباهی رسد، ولی برتری نیکان هرگز سوی نابودی نرود و نیکان، نیکان را چنین گویند.
  • آنچه کس از کردنش پشیمان گردد، نیک نیست و پادافراه [ =سزای ] وی شیون و چهره‌ی اشکبار باشد. آن کرده‌ی نیک است که کس از آن پشیمانی نخورد و پادافراه آن شادمانه و شادمان نبیند.
  • تا کار بد بَر ندهد، نادان اندیشد بَر او چون انگبین است، ولی چون بَر دهد، نادان غم خورَد.
  • بگذار خردمند پند دهد و آموزش دهد و آنچه را ناشایست است، از آن بازدارد. فرزانه، محبوب [ =پسند ] نیکان باشد و منفور [ =ناپسند ] بدان.
  • بدکاران را یار مگیر و دوست خسان [ =فرومایگان ] مباش. با نیکان دوستی کن و بهترین مردمان را دوست گیر.
  • مقنیان [ =چاه کن ها ] هرجا خواهند آب برند؛ کمانگیران تیر در کمان کُنند؛ درودگران [ =نجاران ] از چوب چیزها کَنند؛ خردمندان خود را سازند.
  • چنان که سنگ استوار را باد نلرزاند، خردمندان نیز از سرزنش و ستایش، تردید به دل راه ندهند.
  • نیکان در همه حال با دوراندیشی گام بردارند؛ نیکان از برای برآوردن خواهش شهوانی، سخن نگویند؛ خردمندان در غم و شادی هرگز به هیجان نیایند و افسرده نگردند.
  • گر کس از برای خویش یا دیگران، پسر، ثروت، و سروری آرزو نکند و پیروزی خویش را به شیوه‌های نادرست نخواهد، نیک، خردمند و پارسا باشد.
  • یک کلمه‌ی با معنی [ =با چَم ]، بهتر از هزار کلمه‌ی بی‌معنی است که آن کلمه‌ی بامعنی را گر کسی شنود، خاموش گردد.
  • بر خود چیره شدن، بهتر از چیرگی بر همه‌ی مردمان است.
  • هرچه کسی در این جهان در یک سال، پیشکش و نثار قربان کند تا مُزد یابد، این همه پشیزی نیرزد؛ بزرگداشت پارسایان بهتر است.
  • آن که صد سال بدکار و ناخویشتندار زیَد، زندگی یکروزه‌ی مرد فرزانه و اندیشمند بهتر از آن صد سال است.
  • اگر کس، صدهزار سال، هر ماه هزاران بار قربان کند و اگر یک دم کسی را بزرگ دارد که دانش راستین پابرجای دارد، آن بزرگداشت، بهتر از صد سال قربان کردن است.
  • آن که صد سال تنبل و سست زیَد، زندگی یکروزه‌ی آن که نیروی استوار یافته، بهتر از آن صد سال است.
  • آن که صد سال زیَد و آغاز و انجام را نبیند، زندگی یکروزه‌ی آن که آغاز و انجام را بیند، بهتر از آن صد سال است.
  • آن که صد سال زیَد و برترین داد را نبیند، زندگی یکروزه‌ی آن که برترین داد را بیند، بهتر از آن صد سال است.
  • اگر کس در انجام نیکی سُستی ورزد، اندیشه‌اش از بدی شادمان گردد.
  • اگر کس گناه کند، مگذار دیگر چنان کند؛ مگذار به گناه کردن، دل خوش دارد که انباشتن بدی، دردناک است.
  • بدکار تا کردار بَدش بَر ندهد، شادی بیند، ولی چون کردار بدش بَر دهد، بدی بیند. نیکوکار نیز تا کردار نیک او بَر ندهد، بدی بیند، ولی چون کردار نیک او بَر دهد، نیکی بیند.
  • مگذار کَس، نیکی را خُرد انگارد و در دل گوید مرا نخواهد رسید. ظرف آب نیز از ریزش قطرات آب پُر گردد. دانا پُر از نیکی گردد، گرچه اندک اندک نیکی خویش را گرد آورد.
  • آن که دستش زخمی نباشد، شاید به زهر دست زند، ولی زهر آن را که زخمی نباشد، اثر نکند و او را که بدی نکند، بدی نباشد.
  • نه در آسمان، نه در میان دریا، نه در شکاف کوه، در جهان هیچ‌جا نیست که شاید آدمی از کردار بد رها باشد.
  • همه‌ی مردم از جزای کار بد بر خود لرزند و همه از مرگ هراسند. به یاد دار که تو نیز چون آنانی. مَکُش و مایه‌ی کُشتار مَشو.
  • مگذار کَس، بدی را خُرد انگارد و در دل گوید مرا نخواهد رسید. ظرف آب نیز از ریزش قطرات آب پُُر گردد. نادان پُر از بدی گردد، گرچه اندک اندک بدی خویش را گرد آورد.
  • با هیچ‌کس به دُرُشتی سخن مگوی، چه آنان که با ایشان سخن گویی، تو را همچنان پاسخ گویند. گفتار خشم‌آمیز دردناک است: ضربات یکی پس از دیگری بر تو فرود آید.
  • بگذار هرکس خود را سوی آنچه درست است، بَرَد و آنگاه بگذار دیگران را بیاموزد؛ این چنین، فرزانه آزرده نگردد.
  • اگر کسی دیگران را بیاموزد تا چون او گردند، چون اختیار خود را دست گیرد، اختیار دیگران را دست تواند گرفت، چه اختیار خود را دست گرفتن، دشوار است.
  • انجام کارهای بد آسان است و این کردارها خود را گزند رسانند. کردارهایی نیک و سودمندند که انجام‌شان بس دشوار است.
  • برخیز! سُستی مکن! پی دادِ راستی رو! راستان در این جهان و جهان دیگر به شادی بیارمند.
  • به جهان چنان نگر که به حباب یا سراب نگری، شهریار مرگ آن را که به جهان چنین نگرد، نبیند.
  • آن که پیش از این به خطرها نمی‌اندیشید و سپس هشیار گشت، این جهان را روشنی بخشد، چون ماه که از پشت ابرها بیرون آید.
  • تنها، نادانان، بخشندگی را نستایند. خردمند از بخشش شاد گردد.
  • هیچ گناه نکردن، نیکی کردن، اندیشه‌ی خود پاک گرداندن، آموزه‌ی همه‌ی بیداران است.
  • از پیروزی دشمنی زاید، چه شکست خورده، ناشاد است. آن که پیروزی و شکست را واگذارد، خرسند و شادمان است.
  • هیچ چیز چون دشمنی، بازدارنده از رهایی نیست.
  • شادی، برتر از آرامش است.
  • گرسنگی، بدترین ناخوشی‌ها است.
  • آن که شیرینی تنهایی و آرامش را چشید، از ترس و گناه رسته [=رهایی یافته] است.
  • دیدار گزیدگان، نیک است و با آنها به‌سر بردن، همواره شادی بخش است. اگر کس نادانان را نبیند، راستی شادمان است.
  • آن که همراه نادانان شود، به راهی دراز رنجه گردد. همراهی نادانان چون همراهی دشمنان همواره دردناک است.
  • مگذار هیچ‌کس به آنچه خوش یا آنچه ناخوش است، دل بندد. ندیدن خوشی درد است و دیدن ناخوشی نیز درد است.
  • باشد که آدمی خشم خویش فرونشاند و خودخواهی را فراموش کند و از بُن رهایی یابد.
  • آن که در نام و صورت نباشد و هیچ چیز را از آن خویش نخواند، آزرده نگردد.
  • آن که خشم خویش را که چون گردونه‌ای شتابان پیش رود، بازدارد، او را گردونه‌ران راستین خوانم؛ دیگران تنها زمام به دست دارند.
  • راست گو و تسلیم [=گردن نهادن] خشم مشو؛ اگر از تو اندک خواهند، بده.
  • فرزانگان که تن و زبان و اندیشه نگاه دارند، به راستی خویش را نیک نگاه داشته‌اند.
  • آفت دعاها، باز ناگفتن است. آفت خانه‌ها، بازنساختن است. آفت منش، تنبلی است. آفتِ نگاهبان، بی‌فکری است.
  • بدرفتاری، آفتِ زن است. فرومایگی، آفت نیکوکاران است. در این جهان و آن جهان، همه‌ی روش‌های بد، آفت است، ولی آفتی هست که بد‌ترین آفت‌هاست و آن، نادانی است.
  • آتشی چون هوس نیست، کوسه‌ای چون دشمنی نیست، دامی چون نادانی نیست و سیلی چون آز نیست.
  • کسی که بدیهای همسایه‌اش را چون گندم وجین شده [=پاک شده ار علف هرز] در برابر باد بالا می‌افکند، ولی بدیهای خویش می‌پوشد، چون نیرنگ‌بازی است که مُهره و طاس دروغین از بازیگر دیگر پنهان دارد.
  • اگر کس در انجام کاری دُرُشتی [=پرخاش] کند، دادگر نیست.
  • کس به سبب پُر سخنی، دانا نیست. دانا کسی است که شکیبا و رها از دشمنی و ترس باشد.
  • کس به سبب پُر سخنی، پشتیبان قانون نیست. اگر کسی اندک آموزد، ولی به چشم سر، قانون را بیند و هرگز آن را به فراموشی نسپارد، چنین کسی پشتیبان قانون است.
  • در آن کس که راستی، نیکویی، آمرزش، پاکدامنی، خویشتنداری، میانه‌روی، بی‌آلایشی و خردمندی باشد، چنین کسی پیر است.
  • آن‌کس که رشک ورزد، خسیس و نادرست باشد، تنها به مِس سخنی یا دیدار زیبا، اَرجمند نگردد.
  • دانش، به شوق به دست آید و بی‌آن، از دست بشود.
  • تا آرزوی مردان نسبت به زنان، حتی اندک ترین آنها، از میان نرود، اندیشه‌ی مرد در بند است، چنان که گوساله که شیر مادرش خورد، به او وابسته است.
  • اگر کسی با وانهادن خوشی اندک، خوشی بزرگ بیند، پس فرزانه نیز شاید که خوشی اندک وانهد و به خوشی بزرگ نِگَرَد.
  • آن‌کس که مایه‌ی رنج دیگران گردد تا از برای خویش خوشی خواهد، در بند دشمنی گرفتار است و از دشمنی رهایی نیابد.
  • آنچه باید انجام شود، به فراموشی سپرده شده و آنجه نباید انجام گیرد، انجام شده است. آرزوهای سرکشان و بی‌تدبیران همواره رو به فزونی دارد.
  • آن که نیک باورمند باشد، گر از نیکی و شکوه برخوردار باشد، هرجا سکنی گزیند همچنان گرامی باشد.
  • نیکان از دور بدرخشند، چون کوههای پوشیده از برف. بَدان دیده نشوند، چون تیرهایی که به شب اندازند.
  • فرو بردن گوی آهن گداخته به کام بهتر است تا کسی بد و گناهکار با خیرات و صدقه ی (درستکاری آیینی مردمان در برابر روحانیان گدا) مردمان به‌سر برد.
  • چونان برگ علف که اگر درست به کف گرفته نباشد، دست را ریش کند، پارسایی ناراست نیز دیندار و پارسا را به دوزخ برد.
  • کار بد بهتر آنکه انجام نپذیرد، چه پشیمانی آورد. کار نیک بهتر آنکه انجام گردد، چه کس از انجام آن پشیمانی نخورد.
  • آنان که از آنچه نباید شرمگین باشند، شرم دارند و از آنچه باید شرمگین باشند، شرم ندارند، اینان در پی آموزه‌های دروغین بوده و به راه بد روند.
  • آنچه را پیش و پس و میان است، وا نِه و آنگاه سوی دیگر کران هستی رو. اگر اندیشه‌ات همه آسوده باشد، دیگر به زادن و تباهی درنیایی.
  • بی‌دانش، ژرف‌اندیش نباشد و بی‌ژرف‌اندیشی، دانش نباشد.
  • ای نادان، گیسوی بافته را چه سود! جامه‌ی پوست بُز را چه سود؟ تو را در اندرون، میل به غارت و دریدن است، ولی بیرون‌ خود را پاک نشان می‌دهی.
  • اگر کس در بند تردید، سرشار از آرزوهای شدید و تنها آرزومند خوشی باشد، تشنگی وی فزونی گیرد و به راستی بندهای خویش گرانتر کند.
  • علف هرز، کشتزار را زیان دارد و دشمنی، آدمی را گزند رساند؛ از این رو هدیه‌ای که ارزانی کسانی گردد که دشمنی نورزند، آنان را پاداش بزرگی است.
  • یک روز زندگی به روشن بینی، بهتر از صد سال عمر در تاریکی است.
  • رهایی قطعی هر کس در نابودی است.
  • تنها راه برقراری آرامش در زمین، این است که بیاموزیم زندگی خود را سرشار از آرامش سازیم.
  • آنکه در درون آرامش دارد، پندار و گفتار و کردار آرام نیز دارد.
  • رها کردن را بیاموزید که کلیدخوشبختی است.
  • آن که اندیشه آموخته است، چون گاو کهنسال گردد، تنش ببالد، ولی دانش او نه.
  • “آزارم داد، مرا زد، شکستم داد، خواسته‌ام دزدید” – در آنها که چنین اندیشه‌ها به خود راه دهند، کینه هرگز بازنایستد.
  • کینه هرگز کینه را بازنایستاند: قاعده‌ی گذشته اینکه عشق، کینه را باز ایستاند.
  • جهان نداند که اینجا همه به فرجام خواهیم رسید؛ ولی آنها که این بدانند، ستیزه‌هایشان بی‌درنگ بازایستد.
  • آنان که راستی را در ناراستی پندارند و ناراستی را در راستی بینند، هرگز به راستی نرسند.
  • نپذیرید، باور نکنید، از هیچ‌کس، حتی از من، مگر آنکه با خرد بی‌گزند خودتان در هماهنگی و سازگاری باشد.
  • مهم نیست که دیروز چقدر بر شما سخت گذشته است؛ همیشه می توانید از نو آغاز کنید.
  • اعتبار، درست مثل شهرت است؛ سخت و دیر به دست می آید، آسان و زود از دست می رود.
  • آدمی که از سر نادانی، با من به نادرست رفتار کند، از جوانمردانه‌ترین عشق من بهره‌مند خواهد شد؛ و هرچه بیشتر به من شر رساند، خیر من بدو بیشتر خواهد رسید.
  • هیچ چیز را باور نکنید؛ مهم نیست آن را کجا می‌خوانید یا چه کسی آن را گفته است؛ حتی اگر من، آن را گفته باشم، مگر این که با منطق و احساس شما هماهنگی داشته باشد.
  • هر آنچه که ما هستیم، نتیجه‌ی آن چیزی‌ست که بدان اندیشیده‌ایم.
  • هنگامی که فردی از فردی دیگر بیزار است، این، خود اوست که به بیماری‌های جسمی و احساسی و روحی دچار می‌شود؛ و هنگامی که عشق می‌ورزد، باز خود اوست که به یک “کل” بدل می‌گردد.
  • نفرت، ویران می‌کند؛ عشق، شفا می‌دهد.
  • هیچ‌گاه با نفرت نمی‌توان نفرت را زدود؛ نفرت، با عشق زدوده می‌شود؛ این، قانونی برگشت‌ناپذیر است.
  • احسان کننده خود را تملق می گوید.
  • آزادی در بی آرزویی است.
  • همچنان که کماندار، تیرهای خود را می تراشد و هموار می کند، هر انسانی می تواند افکار آشفته خود را جهت دهد.

نظر شما

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلدهای علامت گذاری شده *

*

طراحی سایت و سئو