خانه » سبک زندگی » سخنان بزرگان » سخنان اریک نیوتن
دوره DBA مدیریت اجرایی کلاس زبان مشهد آزمون وکالت آزمون سردفتری

سخنان اریک نیوتن

eric-newton

  • روش طرح ریزی هر نقاش تنها ابزار وی در بیان حالت درونی او نسبت به زندگی است.
  • عشق، هم مسری [ =سرایت کننده ] است و هم محدود.
  • مشت زنی که پای خود را در بند نهد، بدین اعتبار که اگر عمل مشت زنی منحصراً شامل بازوها و پنجه ها باشد، مقامی پاک تر می یابد، در حقیقت، امکانات بازوها و پنجه هایش را نیز فلج ساخته است.
  • نقاشان انتزاع گر، سست و کم مایه اند.
  • نبوغ، آنقدرها هم که به طور رایج گمان می رود، نایاب نیست، اما نباید آن را تنها عامل اصلی برای آفرینش آثار هنری بزرگ دانست.
  • نبوغ، برای آنکه به گونه ای شایسته بارود شود باید خود را با لحظه های مساعدی [ =سازوار ] که در تاریخ پیش می آید همزمان سازد.
  • هر پرده ی نقاشی وجودی جدا افتاده دارد و به خود برپای است.
  • چارچوب یک پرده ی نقاشی نه تنها تصویر را از چیزهای مجاورش جدا می کند، بلکه موجب می شود که شخص اصولاً به گونه ای دیگر بر آن بنگرد تا به اشیایی که در پیرامونش قرار دارند.
  • ویژگی اصلی زیبایی آن است که خود همیشه غایتی است، نه آنکه ابزاری برای رسیدن به غایتی باشد.
  • زیبایی، معجونی است که از ترکیب هر گونه تجربه ی بشری با چوب بستی از عناصر ظاهری به وجود می آید.
  • ماهیت زیبایی منحصراً آن است که بتواند انگیزه ای برای مشاهده باشد و به هیچ وجه رابطه ای با زندگی عمل ندارد.
  • مرزبندی نبوغ در هر نقاش، بیشتر به نسبت محدودیت ظرفیت عاطفی آن تعیین می گردد، تا بر اثر محدودیت توانایی اش در بیان عواطف.
  • درون [هر] چارچوب، دنیایی ابدی توسط شخص دیگری آفریده شده است که از هر شائبه ی فنا به دور است؛ دنیایی که جریان ازلی علت و معلول، یا رنج و شادی را در آن راهی نیست.
  • جوهر وجود زیبایی همان بی ثمر بودن اش است. هر ارزش دیگری در زندگی دوست داشتنی است، زیرا ابزار رسیدن به چیزی بیشتر دوست داشتنی می گردد؛ تنها زیبایی است که در نفس خود دوست داشتنی است و تنها قوه ی مشاهده ی ذهن آدمی است که می تواند معیار دوست داشتنی بودن آن را تعیین کند.
  • زیبایی مطلقاً فایده ای ندارد، زیرا هیچ گاه ابزار رسیدن به چیز دیگری نمی شود. زیبایی به طور مطلق خواستنی است، زیرا تمایل نهایی آدمی را برآورده می سازد.
  • تجربه، هنری است که به ما اجازه می دهد زمان حال را در پرتو حافظه مان از زمان گذشته تعبیر کنیم.
  • هر چقدر حافظه مان ذخیره و مایه ی بیشتری داشته باشد، تعبیرمان دقیق تر و موشکافانه تر خواهد بود.
  • تداعی، در ادراک ما از زیبایی سهم کلی دارد.
  • به هر میزان اثر هنری متعلق به لایه های درونی تر باشد، بیشتر باید افراد استثنایی را به عنوان تنها داوران نیکوکار دستچین کرد.
  • دوست داشتن، چیزی جز سهیم شدن نیست.
  • هر نقاش با به کار انداختن شعاع نورافکن شخصی خود، بر تابش عمومی “مکتب” یا شیوه ی عمومی نقاشی زمان خویش می افزاید.
  • از آنجایی که به طور رایج، تجربه ی زندگی مردمان به مراتب غنی تر از تجربه ی هنری شان است، طبعاً لایه های بیرونی یک نقاشی برای ایشان از حیث ارزشهای مبتنی بر تداعی، غنی تر می گردد تا لایه های درونی آن.
  • آنچه موجب بزرگی یک هنرمند می شود و آنچه کارش را زیبا می سازد، توانایی او در به لرزش درآوردن سیم حساس حافظه در تماشاگر یا توانایی اینکه خود را بفهماند است.
  • هر اثر بزرگ نقاشی این ویژگی را دارد که پس از دیدن آن، گوشه ای از زندگی در نظر انسان تغییر می یابد و دیگر هرگز آنچه بوده است باقی نمی ماند.
  • هر چقدر تماشاگری بیشتر درباره ی هنر بداند، هنر برایش تابنده تر می شود.
  • نقاشی که آفرینشی ابتکاری دارد، از نقاشان دیگر بسیار کم مایه می گیرد و از زندگی، بسیار زیاد.
  • هنر، کمتر وابسته ی اجزاء به وجود آوردنده اش است تا چگونگی ترکیب نهایی اش.
  • زیبایی یعنی میانه روی کامل در میان احساس و ادراک؛ در میان حس شدنی و اندیشه کردنی.
  • بیطرفی، آرمانی است که هیچ تاریخ نگار واقعی را بر آن دسترس نیست، زیرا تنها از راه جانبداری است که می تواند میان روبدادهای موثر و آنها که ارتباط مستقیمی با موضوع بحث ندارند، تمییز و تفکیکی قائل شود.
  • یکی از ویژگی های ذوق، قابلیت سرایت آن است.
  • ذوق، انگاره ای متغیر است که در همه حال ترکیبات تازه به وجود می آورد و در همه حال، آمادگی پذیرش نفوذهای تازه را دارد و در همه حال، نفوذهای کهنه را از خود به دور می دارد.
  • روح هر عصر توسط هنرمند آفریده می شود، اما خود هنرمند نیز آفریده ی روح عصرش است.
  • هرگز بر خاطر عاشق نمی گذرد که معشوقش تنها بدان سبب در نظرش دوست داشتنی است که تمایل وی در آن لحظه او را دوست داشتنی یافته است.
  • آنها که زیاد ثروتمندند، به طور رایج اشیایی را می پسندند و جمع آوری می کنند که نفاست شان [ =گرانبهایی ] زاده ی کمیابی آنها باشد، نه تابع تازگی شان.
  • اگرچه تغییر برای رشد ضروری است، نباید آن را با “تکامل” هم معنی دانست.
  • ذوق سلیم که مسلماً بیشتر بانوان تربیت شده ی امروزی از آن برخوردارند، راههای گوناگونی برای به کار بردن نقش گلهای مزارع در ساختن طرحهای تزیینی به ایشان می آموزد.
  • اگر اساس هنر بر عشق باشد و اساس طبیعت بر هنر وجودی، در این صورت، آزمون “خوبی” در هنر، عمق و شدت عشق هنرمند خواهد بود و آزمون “خوبی” در طبیعت، گسترده ی میدان کارایی آن.
  • بینش عبارت است از حالت هیجان زده یا عاطفی ذهن و یا مجموعه ای از اشتیاق ها و آزردگی ها که تنها با عناصر دیدنی به بیان درمی آید.
  • عشق، نه تنها کلمه ای بارور است، بلکه چنان گنجایشی دارد که صدها مفهوم را در بر می گیرد.
  • باغبان، فردی هنرمند است نه هنرشناس؛ او سازنده ی زیبایی است نه به کار برنده ی آن.
  • عاشق هرگز شک نمی کند که معشوقش – خواه گلی باشد یا انسانی یا خدایی – شایسته ی عشق او نباشد.
  • آرزوها زاده ی تصادف نیستند؛ آنها از راه عادت در انسان تکوین می یابند.
  • ذوق سلیم چیزی نیست جز توانایی ذهن به درک اثر هنری و از راه آن ادراک به سهیم شدن در نوع خاصی از عشق که موجب آفرینش آن اثر هنری گردیده است.
  • دنیای عین و دنیای ذهن، هر دو به یک اندازه مهم و به یک میزان معتبر هستند، حتی اگر اولی اندازه گرفتنی باشد و دومی نباشد.
  • دنیای ذهن ناموجود است، مگر آنکه از راه حواس بدان دست یابیم.
  • بدون بینش، هنر بی بر می ماند، گرچه ممکن است چندی باب پسند روز شود.
  • فهم ما از هنر به میزان گسترده ای تابع تجربه ی اندوخته شده ای است که درباره ی آن به دست آورده ایم.
  • حتی بی باک ترین مبتکران [ =نوآوران ] نمی توانند از تکیه کردن بر سنت سرباز زنند و چاره جز آن ندارند که بنای هنر خود را به طور عمده بر شالوده ی سنن گذشته استوار سازند.
  • سنت، شیارهای عادتی در ذهن حفر می کند و تمایلات و بیزاری هایی در آدمی به وجود می آورد که درست برابر تمایلات و بیزاری های به دست آمده از تجربه ی مداوم ما از طبیعت است؛ یعنی همان عواملی که ملاکهای زیبایی را در نظرمان برقرار می سازند.
  • اگر هنر یکسره مبتنی بر مشاهده و ابتکار هنرمند بود، کلمه ی “سنت” مفهومی نمی یافت. اما از سوی دیگر، بدون میزان بسیار کمی از مشاهده و ابتکار – که عیار آن در هر دوره تغییر می یابد – سنت از رشد باز می ماند.
  • حس تنفر طبیعی هر فرد عادی در برابر چیز نامانوس، از امور پیش پا افتاده در تاریخ هنر است.
  • رمانتیسم در هنر الزاماً مرحله ای زودگذر است. عمر آن تنها تا زمانی ادامه می یابد که مضمون عاطفی نوظهوری، صورتهای کهنه را ورافتاده و بی ثمر بداند.
  • هر اثر هنری در درون چارچوب خود، چون واحدی صوری [ =ظاهری ] می گردد که تابع مجموعه ای از قوانین دیدنی است؛ این قوانین همان اندازه سخت و ثابت اند که قوانین مبتنی بر خاصیت وجودی حاکم بر دنیای بیرون چارچوب.
  • واکنش تماشاگر در برابر اثر هنری به همان نسبت که دامنه ی تجربه اش تنگ تر باشد، ضعیف تر یا محدودتر است.
  • ویژگی همه ی آفرینندگان بزرگ این است که در هر لایه ی هنری گفتنی ها دارند و تداعی ها برمی انگیزند.
  • سراسر تاریخ پر است از نمونه های هنرمندان بزرگی که هیچ گاه به درک بزرگیِ هم عصران خود دست نیافته اند.
  • آفرینندگان بزرگ در همه ی دوره ها نفوذ شدید خود را بر ذهن ها پاس می دارند، اما در هر دوره به گونه ای جداگانه.
  • اگر نقاشی نتواند از عهده ی اجرای این معجزه برآید که وصفی مادی را تبدیل به صورتی انتزاعی کند، وی نه مقام نقاشی دارد و نه مقام چهره سازی.
  • لذت را نمی توان چیزی جز احساس برآمده از آرزوی برآورده شده دانست.
  • به هر میزان، تجربه های تماشاگر فراوانتر و توانایی او برای مشاهده ی درونی بیشتر باشد، تجهیزات و تدارکات وی برای درک زیبایی کامل تر و موثرتر است.
  • تنها عشقی را که ممکن است در طبیعت پی جویی کنیم، عشق به کارایی است.
  • کاشتن گُل و از ریشه درآوردن علف، دو هنر وجودی باغبان است.
  • زیبایی عبارت است از یک حالت ایکس ریاضی یا مجهولیت و در این شیء، عیاری غیر عادی از “مجهولیت” وجود دارد؛ پس این شیء به گونه ای غیر عادی زیباست.
  • هنر، چیزی جز بیان تجربه ی آدمی نیست و درک کردن و لذت بردن از هنر، همانا توانایی تماشاگر در مرتبط ساختن اثر هنری با ذخیره ی تجربه های بر هم انباشته شده ی شخصی او است.
  • نبوغ می تواند از میان هر طبقه ی اجتماع بال و پر گیرد، اما برای پی بردن به نبوغ، عمری دراز – همراه با آنچه که فراگیری نامیده می شود – لازم است.
  • این اندیشه که در جایی هنری خالص و به کلی جدا از زندگی یا دنیایی وجود داشته باشد که تشنگی ذاتی چشم را برآورد، بدون آنکه تایید و کمکی از ذهن یا حافظه بخواهد، مسلماً پذیرفتنی نیست.
  • آنچه موجب سنگینی وزن زیبایی که هر اثر هنری می تواند در بر داشته باشد می گردد، توانایی آن اثر است به داشتن بار تجربه ی بشری با خود؛ همچنان که اسکلتی سست می تواند بار عضلات و اعصاب و اعضاء درونی و پوست بیرونی بدن را بر خود تاب آورد.
  • زیبایی، آن نمودی از پدیده است که اگر به کمک حواس دریافت شود و از آنجا به مرکز اندیشه یا مشاهده ی درونی ادراک کننده منتقل گردد، این هنر را دارد که واکنش هایی مبتنی بر تجربه های اندوخته شده اش برانگیزد.
  • همه ی تجربه های بشری را می توان با زبان عشق یا نفرت به بیان درآورد. عشق، عامل سازنده و نفرت، عامل خراب کننده است؛ وجود هر دو آنها لازم است.
  • هر فردی به سلیقه ی خود، فهرست جداگانه ای از اشیا را زیبا می داند و برای هر قلم آن نیز رقم شاخص یا ارزش هنری متفاوتی قائل می شود.
  • آرزوهای هر کس نتیجه ی تجربه های زندگی او است.
  • هنر دارای ساختمانی به مراتب پیچیده تر از طبیعت است.
  • افسونها حالتی دور افتاده دارند. آنها اندیشه ی آدمی را مورد اهانت قرار می دهند، زیرا آن را نادیده می انگارند.
  • هیچ فرد دلبسته به موسیقی نیست که بتواند انگاره ی صوتی را تاب آورد که فاقد آن هنر باشد.
  • دستخط هر کس هیچ گونه رابطه ای با معنای جمله هایی که می نویسد ندارد.
  • مغز آدمی ذاتاً و در همه حال سرگرم بیرون آوردن دسته هایی از قوانین است و به هر میزان تجربه ای پخته تر باشد، قانون به دست آمده از آن پیچیده تر خواهد بود.
  • هنرمند صرفاً بدان سبب هنرمند است که ادراک مبتنی بر شهودش چنان اوج یافته که به مقام “عشق” رسیده است.
  • خم هر ساقه نتیجه ی وجود تعادلی است در میان بلندی و نرمی اش و همچنین سنگینی تخمه ای که بر فرق آن ساقه می روید.
  • شهود در پی چیزی جدا از دانش است؛ شهود در پی خوشی است.
  • زمانی که یک قانون نیروی برگزیده و برتر را در دست داشته باشد و قوانین دیگر را بی اثر بگذارد، نتیجه ی آفرینش چیزی ناهنجار و دل آزار خواهد بود.
  • زیبایی عبارت است از کردار مبتنی بر ریاضی مکنون [ =پنهان داشته شده ] در پدیده ها که از راه شهود ادراک شده باشد.
  • یکی از موجبات پیدایش زیبایی این است که در خمیره ی مأنوس و فهمیدنی، اندک مایه ای از نامأنوس و نافهمیدنی افزوده شود.
  • صورت باید مطالعه شود، همچنان که کتابی مطالعه می شود؛ رنگ صرفاً می تواند تجربه یا دریافت شود.
  • رنگهایی را که به دور خود می بینیم، چون حروف الفبایی هستند که بار معنایی با خود ندارند و صرفاً پس از برقراری نظم [در بین آنها] است که معنا می یابند.
  • تجربه ی خالص وجود خارجی ندارد. ممکن است تجربه ی اصلی یا مرکزی وجود داشته باشد، اما همیشه شماری تجربه های فرعی در بر دارد که اثر آن را تشدید می کنند یا کاهش می دهند.
  • یک سمفونی هرگز نمی تواند تنها گوش آدمی را مخاطب خود قرار دهد. معماری تالار موسیقی، راحتی یا عدم راحتی صندلی ما، شدت و رنگ نوری که تالار را روشن کرده است، نوع و درجه ی گرمای هوای تالار، همه دست اندر کارند و هریک به سهم خود جزیی بر تجربه ی اصلی ما می افزایند یا از آن می کاهند.
  • هر چیز تنها بدان سبب که تابع ضوابط ریاضی پیچیده تر یا جالب تری است از چیز دیگری که کمتر آن ویژگی را دارد زیباتر می نماید.
  • اگر طبیعت، زیبایی را تولید می کند، مسلماً از آن جهت نیست که زیبایی در نفس خود چیزی خواستنی است، بلکه بدان سبب است که زیبایی به گونه ای برای نوعی از انواع موجودات سودمند افتاده است.
  • آنچه را که ما زیبایی طاووس یا زیبایی گل ساعت می نامیم باید همان ویژگی باشد که بدون آن، طاووس و گل ساعت نتوانند چنانکه باید هنر وجودی خود را نمایان سازند.
  • تنها تجربه است که می تواند زهدانی را که در آن اثری هنری نطفه بندی شده است بارور سازد.
  • تجربه ی زندگی نیز آفریننده ی راستین هر اثر هنری است.
  • هر اثر هنری به مثابه ی کودکی است که هنرمند، مادرش و محیط زندگی هنرمند، پدرش باشد.
  • از وجود خود درخت است که ما بر شناخت زیبایی در درختان دست می یابیم.
  • یک اثر هنری، اقدامی عمدی از جانب هنرمند برای ایجاد یک حالت عاطفی معین، از راه مخاطب قرار دادن شمار محدودی از حواس مدرکه [ =قابل فهم ] به شمار می رود.
  • هنر تنها این نیست که هنرمند از درون انبان [ =توشه دان ] بزرگ و سردرگمی از خرده ریزها، پاره هایی از آن را – که به ویژه نظرش را جلب می کند – بیرون بکشد و آنها را به گونه ای که مورد پسندش است با هم ترکیب سازد.
  • هنر برخلاف طبیعت، پر است از نیت ها و نظرها و توضیحات [ =بازنمودن ] و بیزاریها و پسندهای بشری و اگر قرار باشد که هنر فهمیده شود باید نخست همه ی آن عوامل فهمیده شوند.
  • نقاش در مقام نگاهبان شکل ظاهری سیب هیچ گونه شخصیتی ندارد، زیرا در آن هنگام وی بازیچه ی دست سیب و حس بینایی خویش است.
  • آزادی هیچ نقاشی کامل نمی تواند بود، بلکه در میان حدودی بسیار تنگ دربند است.
  • هر نقاش فقط چیزهایی را می بیند که می خواهد ببیند و فقط چیزهایی را می خواهد ببیند که دوست می دارد.
  • به مجرد آنکه نقاش بخواهد چون فردی مستقل از حقوق خود بهره گیرد و حالتی نسبت به سیب بگیرد – سرخی آن را دوست بدارد یا از گِردیش ملول شود – نخستین گام را در جاده ی آفرینش برداشته است.
  • هنر را نباید چون لایه هایی رویهم افتاده در نظر آورد؛ زیرا آن لایه ها چنان در درون یکدیگر رسوخ یافته اند که هر بیننده ای هنگام تماشای هر اثر هنری در یک لحظه بر وجود همه ی آن لایه ها هشیاری می یابد و بنابراین، باید گفت بر وجود هر یک از آنها به هیچ وجه هشیاری نمی یابد.
  • عشق با بهره گیری از وجود هنرمند به اراده ی خود تحقق می بخشد و سرانجام، خویشتن را با ابزاری که به گونه ای ناچیز قابل اندازه گیری هستند به بیان درمی آورد.
  • راز استادکاری در این است که هنرمند از واسطه ی هنریش تا حد امکان بهره برداری کند و آن را به زیر فرمان و خدمت اراده ی خود درآورد، بدون اینکه اراده ی واسطه ی هنری را به کرداری برخلاف طبیعت اش وادار ساخته باشد.
  • چون تحولی روی داد و بینش هنرمند بر اثر ظهور واسطه ای نوخاسته تغییر ماهیت داد، دیگر “هر” واسطه ی هنری برای بیان آن بینش تازه می تواند سودمند باشد.
  • زیبایی در طبیعت، نتیجه ی کردار ریاضی طبیعت است که به نوبه ی خود، نتیجه ی “هنر وجودی” هر موجودی است؛ حال آنکه، زیبایی در هنر، نتیجه ی عشق آدمی، عشقی مبتنی بر شهود یا ادراک مستقیم وی بر اصول ریاضی طبیعت است.

نظر شما

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدفیلدهای علامت گذاری شده *

*

طراحی سایت و سئو